يا رب اين ترك پرى چهره عجب عيّارى است * كه كند تازه ز وصلش غم هجران مرا
من كه مردم ز غم وصل و فراقش هيهات * ندهد وصل و نه هجران دل حيران مرا
تَبْدو و تَخفَى ؛ پس وصل محال است و هجرانش خيال . عرض كنيد : آقاى من ! ترا به حقّ جدّهات زهراى مرضيّه سلام الله عليها دستگيرى كنيد ! بُعد منزل نبود در سفر روحانى .
عمرم به آخر رسيده و آفتاب به لب بام است ؛
يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللَّهِ
. پهلوى آب و تشنه لب از روى اختيار * در جنب يار و منصرف از بوس و از كنار
يا رب مباد كس چو من خسته فكار * غرق وصال ، سوخته جان از فراق يار
اگرچه مىترسم كه آن آقاى بزرگوار هم بواسطه غلبه احكام ظاهر ، آن عنايات سابقه را نداشته و سرگرم به مقام الأحوط فالأحوط شده باشند و آقازادههاى محترم ايشان را سرگرم نموده باشند ؛ اگرچه مقام جمع الجمعى تنافى را از بين مىبرد . سر تا سر وجود أمرٌ بينَ الأمرين است . به هر حال التماس دعا و درخواست دستگيرى دارم و منتظر آثار غيبى تلگرافى آن هستم . و نتيجه را إن شاء الله اطّلاع مىدهم . . . »
« پايان دوران قم و آغاز هجرت به نجف »
ازدواج
بارى ، حضرت آقا پس از اتمام دروس خود در حوزه مقدسّه قم ، به قصد