سهمهائى است كه پرتاب مىنمايد .
29 - و اگر او پيكر و جسم مرا بگستراند ، در هر ذرّه از ذرّات آن تمام دل و قلبى را خواهد ديد كه در آن دل تمام مراتب عشق و ولع و بستگى و پيوند وجود دارد .
30 - و در موقع وصال او ، يك سال تمام براى من به اندازهء يك لحظه مىباشد ؛ و يك ساعت هجران او براى من در حكم يك سال است .
31 - و هنگامى كه در وقت عشاء از شب ، ما با همديگر برخورد و ملاقات نموديم ، و تساوى دو راه خانهء او و خيمهء من ما را مشمول عنايات نمود ،
32 - و يك مقدار كمى از قبيله و خانمان دور شديم ، بطورى كه در آنجا نه جاسوس و پاسدارى بود و نه نمّام و سخن چينى كه به گفتار باطل و كلام ناحقّ ، حقّ ما را ببرد و ضايع و فاسد گرداند ،
33 - من براى استراحت او گونهء خود را بر روى خاك فرش كردم تا بر آن فراش قدم نهد ؛ امّا وى گفت : بشارت باد ترا كه اينك اجازه دارى دهان بند و نقاب « 1 » مرا ببوسى !
34 - و از شدّت غيرتى كه من از روى عزّتِ مرام و مقصد خود داشتم براى مصونيّت و حفظ او ، نفس من بدين كار اجازت نداد .
35 - و بنابراين ، ما در آن شب بيتوته كرديم همان طورى كه نظر إبداعى و اقتراحى من بر اين آرزو تعلّق گرفته بود درحالىكه مىديدم مُلك و پادشاهى را كه مُلك و پادشاهى من است ، و زمان را كه غلام و بندهء حلقه به گوش من است .
هامش
( 1 ) لثام در ميان عرب معروف مىباشد و آن عبارت است از دستمالى كه بر قسمت زيرين چهره ، از بينى و دهان و چانه ميگذارند ؛ و گاهى مردان و زنان براى عدم شناسائى اين كار را مىكنند . در « لغت نامهء دهخدا » براى آن دو معنى آورده است : دهان بند ؛ روى بند و نقاب .