تخطي إلى المحتوى الرئيسي

روح مجرد (يادنامه موحد عظيم و عارف كبير حاج سيد هاشم موسوى حداد) (فارسى) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
است . كجا متزلزل مىشود ؟ ! سپس فوراً فرموده بودند : فرض كن او هم برگردد ، و با من يك نفر هم نباشد . امّا من خدا دارم ، خداى من با من است . گو در تمام عالم يك نفر حرف مرا نپذيرد « 1 » . تنها كسى كه در ميان تمام رفقا جدّاً ايستادگى كرد و از روش و منهاج آقا دفاع ميكرد ، حاج محمّد على خَلَف زاده بود كه در آن وقت ساكن كربلا بود و سپس به نجف أشرف منتقل شد . او حقّاً و انصافاً يك تنه در برابر تهاجم اين سيلهاى انديشه‌ها و افكار شيطانى ايستادگى نمود . طبعاً آن مجالس بهم خورد ، و آقا ديگر حال آن را نداشتند كه كسى را بپذيرند . و ميفرمودند : اينها مىآيند در مجلس ما و استفاده‌ها مىكنند ، آنگاه ميروند بيرون و عيناً مانند منافقين ضدّ آن را منتشر مىكنند . مجالس شب جمعه را تعطيل كردند ، و براى آنكه أحياناً كسى نيايد و اوقاتشان با وى مشغول نشود ، به حرم مطهّر مشرّف مىشدند و تا پاسى از شب
هامش
( 1 ) چقدر مناسب زبان حال ما و علوّ مقام ايشانست در آن وهله ، اين غزل خواجه أعلَى اللهُ درجتَه :هزار دشمنم ار مىكنند قصد هلاك * گرم تو دوستى از دشمنان ندارم باك مرا اميد وصال تو زنده ميدارد * و گرنه هر دمم از هجر تست بيم هلاك رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات * بود صبور دل اندر فراق تو حاشاك اگر تو زخم زنى به كه ديگران مرهم * و گر تو زهر دهى به كه ديگران ترياك نفس نفس اگر از باد نشنوم بويت * زمان زمان چو گل از غم كنم گريبان چاك بِضَرْبِ سَيْفِكَ قَتْلى حَياتُنا أبَدًا * بِأنَّ روحىَ قَدْ طابَ أنْ يَكونَ فِداك عنان مپيچ كه گر ميزنى به شمشيرم * سپر كنم سر و دستت ندارم از فتراك ترا چنان كه توئى هر نظر كجا بيند * به قدر دانش خود هر كسى كند ادراك به چشم خلق ، عزيز آن زمان شود حافظ * كه بر در تو نهد روى مسكنت بر خاك( « ديوان حافظ شيرازى » طبع پژمان ، ص 137 و 138 ، غزل 309 )