و چون اينك به وزارت منصوب شده و خلعت وزارت در بر كرده است چنين انديشيد كه چون شب مىشود و تاريكى عالم را فراميگيرد ، من از كوفه با سر و پاى برهنه به زيارت مىآيم .
چون شب فرا رسيد و سياهى جهان را گرفت ، با سر و پاى برهنه تنها فريداً وحيداً از كوفه به سمت نجف مىآيد .
راوى اين داستان حسن بن حسين بن علىّ بن طهّال ميگويد :
جدّ من كه كليد دار بقعهء متبرّكهء آن حضرت بود شب در خواب بود . در رؤيا ديد أمير المؤمنين عليه السّلام را كه به او ميگويند : برخيز و بنشين و براى دوست ما و ولىّ ما عمران بن شاهين درِ بقعه را باز كن !
جدّ من علىّ بن طهّال از خواب بر مىخيزد و شمعها را روشن مىكند و در را باز مىكند كه ناگهان مىبيند شيخى به طرف مرقد منوّر مىآيد .
چون شيخ به حرم مطهّر رسيد ، علىّ بن طهّال به او ميگويد : بِسْمِ الله يا مَوْلانا ؛ بفرمائيد اى مولاى ما !
عمران ميگويد : كيستم من ؟
جدّ من ميگويد : شما « عمران بن شاهين » هستيد !
عمران ميگويد : من عمران بن شاهين نيستم !
جدّ من ميگويد : بلى شما عمران بن شاهين هستيد ! اينك أمير المؤمنين عليه السّلام در خواب نزد من آمدند و امر كردند برخيزم و در را باز كنم براى دوست و ولىّ آن حضرت عمران بن شاهين .
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 45
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٤٥