فرياد ميزد كه من از مادرم جدا نمىشوم ؛ هر چه خواستند او را آرام كنند مفيد واقع نشد .
ديدند اگر بخواهند اجباراً دختر را جدا كنند ، بدون شكّ جان خواهد سپرد .
بالأخره بنا شد مادر را در قبر بخوابانند و دختر هم پهلوى بدن مادر در قبر بماند ، ولى روى قبر را از خاك انباشته نكنند و فقط روى آن را از تختهاى بپوشانند و سوراخى هم بگذارند تا دختر نميرد و هر وقت خواست از آن دريچه و سوراخ بيرون آيد .
دختر در شب اوّل قبر ، پهلوى مادر خوابيد ؛ فردا آمدند و سرپوش را برداشتند كه ببينند بر سر دختر چه آمده است ، ديدند تمام موهاى سرش سفيد شده است .
گفتند : چرا اينطور شده است ؟
گفت : هنگام شب ، من كه پهلوى مادرم خوابيده بودم ، ديدم دو نفر از ملائكه آمدند و در دو طرف ايستادند و يك شخص محترمى هم آمد و در وسط ايستاد .
آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد او شدند و او جواب ميداد ؛ سؤال از توحيد نمودند جواب داد : خداى من واحد است ، و سؤال از نبوّت كردند جواب داد : پيغمبر من محمّد بن عبد الله است . سؤال كردند : امامت كيست ؟
آن مرد محترم كه در وسط ايستاده بود گفت : لَسْتُ لَهُ بِإمامٍ ؛ من امام او نيستم .
معاد شناسى (فارسى) — صفحة 104
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٠٤