پس دست به هم دهيد و دور آنها را محاصره كنيد !
عمر بن سعد گفت : كلام درست همين است ؛ لذا عمر بن سعد چند نفر فرستاد تا آخر نقطهء لشكر اعلام كردند كه كسى حقّ جنگ تن به تن ندارد .
عمرو بن حجّاج كه فرماندهء ميمنه بود با چهار هزار نفر سوار ، به سپاه سيّد الشّهداء نزديك شد ، و عمر بن سعد با قلب لشكر خود به جلو آمد .
اصحاب حضرت بايد اينك در مقابل حملهء سى هزار نفر قرار گيرند ، و به قول خودشان اگر سنگ هم بزنند تمام ياران را زير سنگ لِه مىكنند .
اصحاب حضرت دفاع كردند . خصوصيّات آن را نمىدانيم ؛ اجمالًا از اسبها پياده شده و در يك صفّ پولادين ، فقط با نيزههاى خود اسبهاى دشمن را به هراس انداختند ؛ ساعتى كشمكش جنگ ادامه داشت كه عمر بن سعد به لشكرگاه خود برگشت و عَمرو بن حجّاج هم برگشت ؛ بطورى غبار آسمان و زمين را گرفته كه چشم ، چشم را نمىبيند .
همين كه غبار خوابيد ديدند مسلم بن عوسجهء به روى زمين افتاده است . حضرت با شتاب تمام خود را به مسلم رسانيد روى به او نموده فرمود : خدا رحمت كند ترا اى مسلم .
فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
« 1 »
.
هامش
( 1 ) ذيل آيه 23 ، از سورهء 33 : الاحزاب