لِلَّهِ دَرُّهُمُ مِنْ فِتْيَةٍ صَبَروا * ما إنْ رَأيْتَ لَهُمْ فِى النّاسِ أمْثالًا
و چه خوب سروده است شاعر :
داديم به يك جلوهء رويت دل و دين را * تسليم تو كرديم هم آن را و هم اين را
ما سير نخواهيم شد از وصل تو آرى * لب تشنه قناعت نكند ماء مَعين را
مىديد اگر چشم ترا لعل سليمان * مىداد در اوّل نظر از دست نگين را
در دائرهء تاجوَران راه ندارد * آن سر ، كه نسائيده به پاى تو جبين را « 1 »
و نيز خوب گفته است :
اى حمد تو از صبح أزل همنفس ما * كوتاه ز دامان تو دست هوس ما
با قافلهء كعبه عشقيم كه رفته است * سر تا سر آفاق صداى جَرَس ما
در پاى تو آلوده لب از مى چه بيفتيم * رانند ملائك به پَرِ خود مگس ما
هامش
( 1 ) « ديوان فروغى بسطامى » ص 20 و 21