به وجود بياورند ؟ !
زيرا لازمهء وحدت خالق و مخلوق اين است كه انسان هم خدا باشد ، و لازمهء خدائى انسان اين است كه بتواند كارهائى را كه خداوند مىكند به انجام برساند و با يك « كُنْ » يك جهان بيافريند و از يك قطره يك انسان به وجود بياورد .
آيا هيچ يك از كسانى كه عقيده به وحدت خالق و مخلوق دارند و در نتيجه خود را خدا مىدانند تا امروز توانستهاند كارى بكنند كه آشكار شود داراى صفات خدائى هستند ؟ !
وقتى به آنها گفته مىشود : شما كه خود را خدا مىدانيد يكى از كارهاى خدا را بكنيد تا اينكه ما يقين حاصل نمائيم كه خدا هستيد ، مىگويند كه ما خدا هستيم اما اطّلاع نداريم كه خدا مىباشيم .
و آيا اين حرف بدون منطق را كه به گفتهء كودكان شبيه است مىتوان پذيرفت ؟ ! « 1 »
تا مىرسد به اينجا كه حضرت مىفرمايد : اى جابر ! چون در حكمت چه در زمان يونانيان چه امروز ، اصل اين است كه : هيچ چيز از بين نمىرود و فقطّ تغيير شكل مىدهد . پس آدمى هم از بين نمىرود و بعد از مرگ تغيير شكل مىدهد ، و انديشهاش هم مانند او متغيّر مىگردد و بدون ترديد به شكل ديگر باقى مىماند آنچه از عوامل و صفات معنوى انسان بعد از مرگش باقى مىماند روح است . « 2 »
دين غير از حكمت است ، و عوام را حكمت به كار نمىآيد
تا مىرسد به اينجا كه مىفرمايد : اى جابر ! بدان كه دين غير از حكمت است . در حكمت هر چه گفته مىشود بايستى متّكى به استدلال باشد تا اينكه عقل شنونده آن را بپذيرد . و شنوندهاى كه يك قضيّهء فلسفى را مىشنود ، آن را نخواهد پذيرفت مگر كه گوينده با دليل ، صحت آن را به ثبوت برساند . زيرا شنونده هم مانند گوينده حكيم است . و اگر حكيم نباشد به حكمت علاقه دارد و گرنه رغبت نمىكند كه يك
هامش
( 1 ) « مغز متفكر جهان شيعه » طبع اوّل ، ص 515 تا ص 517 .
( 2 ) همين مصدر ، ص 518