گفت : روزى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم در آن روز امير المؤمنين عليه السّلام را نصب نمود ، و گفت : من كنت مولاه فعلىّ مولاه ! گفتم : آن روز چه روزى است ؟ ! گفت : چهكار دارى به روزش ؟ چون سال پيوسته در گردش است . « 1 » و ليكن روز هجدهم از ماه ذوالحجّه است . گفتم : چه كارى سزاوار است كه ما در آن روز بجاى آوريم ؟ ! گفت : ذكر خداوند عزّ ذكره را بنمائيد ، با روزه و عبادت ، و ذكر محمّد و آل محمّد ! چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله أمير المؤمنين عليه السّلام را وصيّت كرد كه : اين روز را عيد بگيرد ، و همچنين أنبياء عليهم السّلام اين كار را مىكردند كه به أوصياى خود سفارش مىكردند كه عيد بگيرند ، و لهذا أوصياى أنبيآء نيز روز عيد غدير را عيد مىگرفتند . « 2 » سيّد ابن طاوس بعد از نقل اين دو روايتى كه ما از « كافى » نقل كرديم گويد : از جمله كسانى كه در فضل غدير روايت كردهاند : شيوخ معظّمون : أبو جعفر
هامش
( 1 ) - در اينجا چون سائل مىخواهد روز غدير را به حسب فصول و ماههاى شمسى بداند ، حضرت او را منع مىكنند ، و مىگويند : مناط حساب و تعيين روزها و أعياد و غيرها ، با شهور قمريّه است نه شمسيه و عيد غدير روز هجدهم ذوالحجه است و ليكن به حسب شهور شمسيّه روز مشخصى نيست ، زيرا پيوسته روزها در گردش است ، و هر روز ماه قمرى در يك روز خاص از ماه شمسى قرار نمىگيرد بلكه پيوسته دور مىزند و گردش مىكند ، يك روز عيد غدير مثلا در بهار و ماه حمل است و يك روز در جوزا و يك روز در تابستان است و ماه سرطان ، و هكذا ، و چون مدار امور شرعيّه و حساب با شهور قمريّه است دانستن و تطبيق آن با شهور شمسيّه فائدهاى ندارد و لهذا به سائل گفتند : و ما تصنع باليوم إنّ السّنة تدور ؟ و اين روايت و همچنين روايتى را كه اخيرا از فرات بن ابراهيم نقل كرديم كه حضرت در آن مىفرمايد : روزها جلو مىافتد و عقب مىافتد دليل است بر عدم جواز استناد به شهور شمسيه ، زيرا در آن روايت نيز سائل مىگويد : قلت : و أىّ يوم هو فى السنة فقال لى : إنّ الأيّام تتقدم و تتأخّر و ربما كان فى السبت الخ . و ما در ج 6 از « امامشناسى » در مجلس 83 تا 90 ص 147 تا ص 215 ، و نيز در رسالهء مستقلّى به عنوان « رسالهء نوين در بناء إسلام بر سال و ماه قمرى » بطور كافى در اين موضوع بحث كردهايم .
( 2 ) - « فروع كافى » ، طبع حيدرى ج 2 ، ص 149 ، و كتاب « إقبال » ص 465 . و « مصباح المتهجد » ص 512 . و « بحار الأنوار » ج 9 ص 215 و ص 216 .