اينطور سروده است :
وصال حقّ ز خَلقيّت جدائى است * ز خود بيگانه گشتن آشنائى است
چو ممكن گَرد امكان بر فشاند * بجز واجب دگر چيزى نماند
وجود هر دو عالم چون خيال است * كه در وقت بقا عين زوال است
نه مخلوق است آن كو گشت و اصل * نگويد اين سخن را مرد كامل
عدم كى راه يابد اندرين باب * چه نسبت خاك را با ربّ أرباب
عدم چبود كه با حقّ و اصل آيد * وزو سير و سلوكى حاصل آيد
تو معدوم و عدم پيوسته ساكن * به واجب كى رسد معدوم ممكن
اگر جانت شود زين معنى آگاه * بگوئى در زمان أستغفِر الله
ندارد هيچ جوهر بىعَرَض عَين * عرض چبود و لَا يَبْقَى زَمانَيْن
تا مىرسد به اينجا كه فرموده است :
نظر كن در حقيقت سوى امكان * كه او بىهستى آمد عين نقصان
وجود اندر كمال خويش سارى است * تَعيُّنها امور اعتبارى است
امور اعتبارى نيست موجود * عدد بسيار يك چيز است معدود
جهان را نيست هستى جز مجازى * سراسر كار او لهو است و بازى « 1 »
« وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ »
با بليغترين وجه دلالت بر وحدت وجود دارد
و امّا دربارهء تفسير و مفاد
وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ
. ( در سلطنت و دائرهء فرمانروائى خويشتن شريكى ندارد . ) بايد گفت : چون وجود او اصيل و داراى وحدت بالصّرافه مىباشد ، بنابراين فرض شريك براى وى محال است . و اينست ما حصل برهان صِدّيقين كه بر وحدت وجود قائم ، و بدان است كه شبههء ابن كمونه مندفع مىگردد .
وجود او لميزلى و لايزالى است ، و لا يتناهى است بما لا يتناهى . بنابراين
هامش
( 1 ) « گلشن راز » با خطّ عماد اردبيلى ، ص 43 تا ص 45