و مادى و از عرض و جوهر ، يك حقيقت بيش نيست و حقيقت وجود اگرچه براى ما روشن نيست ، ولى ما به آن حقيقت با يك رشته مفاهيم ذهنى اشاره مىكنيم و مى گوييم وجود چيزى است كه عدم و نيستى را طرد مىكند و به هرچيزى ، حقيقت و عينيت مىبخشد .
بنابراين ، هركجا از وجود سراغى داشته باشيم اين دو صفت ( طرد عدم ؛ تشكيل دهندهء حقيقت خارجى و عينى ) را در آن جا مىيابيم .
از اين جهت مىگوييم وجود در تمام مراحل يك حقيقت بيش ندارد ؛ يعنى در تمام مراحل ، دو اثر ياد شده را - كه حقيقت آنها نيز يكى استدارد .
بنابراين كه وجود را منبع تمام كمالات بدانيم و براى آن بيش از يك حقيقت قائل نشويم بايد چنين نتيجه بگيريم : هرگاه وجود در مرتبهاى از مراتب هستى ، مانند موجودات جاندار ، داراى اثرى ( علم و ادراك ) گرديد ، حتماً بايد اين اثر در تمام مراحل وجود ، نسبت به سهمى كه از وجود دارد ، محقق باشد ، و در غير اين صورت يا بايد وجود ، سرچشمهء كمالات نباشد ، يا براى وجود حقايق متباين تصور كنيم و حقيقت آن را در مرتبهء جاندار ، با آن چه در مراتب گياه و معدن است ، مغاير و مباين بدانيم ؛ زيرا معنا ندارد ؛ يك حقيقت در مرتبهاى داراى اثرى باشد و در مرتبهء ديگر فاقد آن ؛ به عبارت ديگر هرگاه وجود داراى حقايق مختلف و متباين بود ، جا داشت كه در نقطهاى داراى اثرى باشد و در نقطهء ديگر نشانهاى از آن نباشد ؛ ولى هرگاه براى آن يك حقيقت بيش نباشد وتفاوت مصاديق آن ، روى شدت و ضعف مراتب باشد در اين صورت معنا ندارد كه يك حقيقت در مرحلهاى داراى اثرى باشد و در مرتبهء ديگر دارا نباشد .
احمد موعود انجيل (تفسير سوره صف) ( فارسى) — صفحة 39
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص٣٩