است و مقصود از آنها پناه دادناست ؛ زيرا رسم عرب اين بود كه از همسايه حمايت مىكرد و گاهى به حامى ، « جار » مىگفتند . حتى در خود قرآن كلمهء « جار » به معناى كمك و حامى استعمال شده است چنانكه مىفرمايد :
« وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَقالَ لا غالِبَ لَكُمُ اليَوْمَ مِنَ النّاسِ وَ إِنِّى جارٌ لَكُمْ ؛ « 1 »
هنگامى كه شيطان كردارهاى آنان را در نظر آنها خوب جلوه داد و گفت :
امروز كسى از مردم بر شما پيروز نيست و من حامى شما هستم » .
2 . در جملهء « حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّهِ ؛ تا كلام خدا را بشنود » دو احتمال وجود دارد :
الف ) احتمال دارد كه لفظ ياد شده متمم جملهء « استجارك » باشد ؛ يعنى اگر مشرك امان بخواهد براى شنيدن كلام خدا به او امان ده ، در اين موقع تنها در يك صورت ، امانخواهى او پذيرفته مىشود و آن وقتى است كه براى شنيدن سخن خدا امان بخواهد ، ولى اگر امانخواهى او براى امور ديگر باشد ؛ مانند بستن قرارداد صلح و حلّ مشكلات مادى و دنيوى ، در اين موقع لازم نيست كه امان آنان پذيرفته شود . فقط يك صورت از امان خواهى پذيرفته مىشود كه هدف از آن تحرّى حقيقت باشد و در غير اين صورت ، مشمول قانونى هستند كه در آيهء پنجم وارد شده است . حتى اگر احتمال دهيم كه برخى از مشركان براثر اقامت در سرزمين مسلمانان - ولو براى داد و ستد و حلّ مشكلات دنيوى و براثر برخوردهاى اتفاقى - اسلام مىآورند ، باز پذيرفتن امان آنان لازم نيست .
ب ) اين جمله متعلق به لفظ « أَجِره » باشد . در اين صورت امان خواهى مشرك بههر منظورى باشد پذيرفته مىشود و علت اين كه امان او بدون قيد و شرط پذيرفته مىگردد اين است كه همين برخوردها و ملاقاتها ، خواهى نخواهى موجب مىشود قرآن را بشنوند و چه بسا موجبات هدايت عدهاى را فراهم مىآورد .
هامش
( 1 ) . انفال ( 8 ) آيهء 48 .