دانشمندان در مقام پاسخ به اين سؤالها به دو گروه تقسيم شدهاند و در نتيجه دو مكتب مختلف به وجود آمده است كه به هر دو اشاره مىكنيم .
مكتب مادىها
آنان دايرهء هستى را به جهان ماده و انرژى منحصر ساختهاند و براى بشر مبدئى جزماده و حياتى جز حيات چند سالهء دنيا قائل نبوده و براى خلقت مجموع جهان و آفرينش خود انسان ، هدف و غايتى قائل نيستند .
اگر ازآنان سؤال شود كه آغاز هستى كجاست ؟ مىگويند : اساس هستى را اتمهاى بىشمارجهان ماده تشكيل داده است . همين اتمهاست كه با نظم مخصوصى تركيب و پيوسته شده و سرانجام به يك رشته ازموجودات درك و شعور بخشيده است .
اگر از آنان پرسيده شود ، سرانجام زندگى چيست و پايان زندگى انسان به كجا منتهى مىگردد ؟ مىگويند : مرگ پايان زندگى و مرگ انسانها نابودى آنان است .
اگر از آنان بپرسيم كه آيا براى اصل خلقت به طور عموم و آفرينش به طور خصوص هدف و غايتى وجود دارد ؟ در پاسخ مىگويند : چون ماده و انرژى قديمى و ازلى است و پيوستگى و تركيب اتمها زير نظر يك فرد دانا و توانا انجام نگرفته است ، طبعاً براى اصل خلقت آفرينش انسان هيچ نوع هدف و غرضى در كار نيست و مرگ پايان زندگى اوست و پس از آن ، حيات مجددى در كار نيست .
قرآن مجيد منطق اين گروه را كه در تاريخ زندگى بشر پيوسته در اقليت بودند نقل كرده و مىفرمايد :
« وَقالُوا إِنْ هِىَ إِلّا حَياتُنا الدُّنْيا وَما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ » ؛ « 1 »
مىگويند : زندگى همين زندگى دنياست و ما هرگزبه حيات مجدد
هامش
( 1 ) . انعام ( 6 ) آيهء 29 ؛ مؤمنون ( 23 ) آيهء 37 .