هر گاه عرصه بر ما در صحنهءنبرد تنگ مىشد به وسيلهء پيامبر گرامى از شر دشمن مصون و محفوظ مىمانديم ، در آن لحظات هيچ كس به دشمن نزديكتر از آن حضرت نبود .
در تاريخ غزوات اسلامى مىخوانيم كه در جنگ « احد » پيامبر بيش از ديگران به دشمن نزديك بود تا آن جا كه دشمن قصد جان او را كرد و هجوم آورد تا او را بكشد و به زندگى وى خاتمه دهد ، با اين كه دشمن ، هجوم سرسختانهاى كرده بود و افرادى كه از جان پيامبر دفاع مىكردند در اقليت بودند ، ولى نتوانست بر او دست پيدا كند و او به سلامت ماند .
در غزوهء « ذى الامر » پيامبر قدرى از لشگرگاه فاصله گرفت . پيراهن خود را درآورد و روى درختى افكند تا زير سايهء آن به استراحت بپردازد در اين هنگام يكى از دشمنان كه از بالاى كوه ، حركت پيامبر را زير نظر گرفته بود ، فهميد كه پيامبر در نقطهاى دور از چشم ياران خود به استراحت پرداخته است . بىدرنگ فرصت را مغتنم شمرده از كوه پايين آمد و بالاى سر پيامبر ايستاد و با صداى خشنى گفت :
حافظ و نگهدار تو از شمشير برهنهء من كيست ؟
پيامبر گرامى با صداى بلند فرمود : الله الله ( خدا خدا ) با شنيدن اين پاسخ ، ترس و لرز ، مهاجم را فرا گرفت و شمشير از دست او افتاد . پيامبر گرامى از جاى برخاست و شمشير را برداشت و همان سخنى را كه وى به پيامبر گفته بود پيامبر به او گفت .
وى در پاسخ پيامبر به بيچارگى و زبونى خود اقرار كرد و گفت : من كسى را ندارم كه مرا يارى كند ، ولى اعتراف مىكنم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمدفرستادهء خداست . ديگر هيچ كسى را بر ضد تو نمىشورانم . پيامبر جوانمردى كرد و شمشير او را به خودش پس داد ، ولى او شمشير خود را به پيامبر بخشيد و گفت : تو به اين شمشير شايستهتر و سزاوارتر هستى . « 1 »
هامش
( 1 ) .