شوم ، هر وقت ايشان را مىديدم ، خيلى دوست مىداشتم ، و چون در سلوك و رسيدن به لقاءالله ، و كشف وَحدت حضرت حق شك داشتم ، لهذا از سلوك ، و رسيدن به لقاءالله ، و كشف وحدت حق شك داشتم ، به اين جهت از رفتن به محضر ايشان كوتاه مىآمدم . تا وقتى يكى از دوستان شيرازى ما از شيراز دو دينار فرستاد ، تا من خدمت ايشان تقديم كنم . مرحومقاضى نمازهاى جماعت خود را در منزل خودشان با بعضى از رفقاء و دوستان سلوكى به جماعت مىخواندند . من در موقع غروب به منزل ايشان رفتم تا هم نماز را به جماعت با ايشان أدا كنم و هم آن وجه را به محضرشان تقديم كنم . مرحوم قاضى نماز مغرب را در اوّل غروب آفتاب يعنى به مجرد استتار قرص خورشيد ، طبق نظر و فتواى خودشان به جماعت خواندند و الحقّ نماز عجيب و با حال و توجهى بود . بعداً نوافل و تعقيبات را بجاى آوردند و آن قدر صبر كردند ، تا زمان عشاء رسيد . آنگاه نماز عشاء را نيز با توجّهى تام و طمأنينه و آداب خاص خود بجاى آوردند ، كه حقاً در من موثّر واقع شد . پس از نماز عشاء من جلو رفتم ، و در حضورشان نشستم ، و سلام كردم ، و دست ايشان را بوسيدم ، و آن دو دينار را تقديم كردم ، و در ضمن عرض كردم : آقا من مىخواهم سئوالى از شما بكنم ، آيا اجازه مىفرمائيد ؟ مرحوم قاضىاعلىالله مقامه فرمود : بگو ، فرزندم !
عرض كردم : مىخواهم ببينم آيا ادراك توحيد ، و لقاءالله و سيرى كه شما در وحدت حقّ داريد حقيقت است يا امر تخيلى و پندارى ؟
مرحوم قاضى رنگش سرخ شد و دستى به محاسنش كشيد و گفت : اى فرزندم ! من چهل سال است با حضرت حقّ هستم و دم از او مىزنم ، اين پندار است ؟ من خيلى خجالت كشيدم و شرمنده شدم ، و فوراً خداحافظى كردم و بيرون آمدم » . « 1 »
هامش
( 1 ) - - روح مجرد ، ص 172 . .