بود . با خود گفتم كه اين جوان از فرقهء صوفيه است كه مىخواهد خود را در اين سفر بر مردم تحميل كند . به خدا قسم پيش او مىروم و او را به باد نكوهش مىگيرم . نزديك او رفتم . چون جوان مرا ديد كه به طرف او مىروم گفت : اى شقيق !
( اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ ) « 1 » .
« از بسيارى گمانها پرهيز كنيد كه برخى از گمانها گناه است . »
آنگاه مرا وانهاد و رفت . با خود گفتم : عجب حادثه بزرگى ! او از آنچه با خود گفته بودم ، سخن گفت و مرا به نام صدا زد . اين حتماً بندهء صالحى است بايد به او برسم و از او بخواهم كه مرا حلال كند . با شتاب در پى او روانه شدم ، امّا نتوانستم به او برسم و او از ديد من نهان شد .
چون در « واقصه » فرود آمديم نا گاه او را ديدم كه به نماز ايستاده و اعضاى بدنش مىلرزند و اشك از چشمانش سرازير است . با خود گفتم :
اين همان مرد است ، اينك به سوى او مىروم و حلاليّت مىطلبم .
درنگ كردم ، تا نماز ايشان به اتمام رسيد سپس به سوى او روى كردم همين كه چشم او به من افتاد ، گفت : اى شقيق ! بخوان :
( وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحاً ثُمَّ اهْتَدَى ) « 2 » .
« و همانا من آمرزگارم براى كسى كه توبه كرد و ايمان آورد و كار شايسته انجام داده سپس هدايت شد . »
هامش
( 1 ) - سورهء حجرات ، آيهء 12 .
( 2 ) - سورهء طه ، آيهء 82 .