مقصود قرآن كريم از بيان قصص و حكاياتى همچون داستان حضرت يوسف ( ع ) ، قصهپردازى نبوده است ؛ بلكه اين قصّهها بايد سرمشق زندگى مسلمانان باشد . تاريخ را معلّم اخلاق خود قرار دهند و از آن پند بگيرند :
لَقَدْ كانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبابِ « 1 »
به راستى در سرگذشت آنان ، براى خردمندان عبرتى است .
نقل مىكنند فقيه عارف مرحوم آخوند ملّا حسينقلى همدانى ( رحمةالله ) ، به اتّفاق جمعى از اصحاب ، پياده به كربلا مشرّف مىشدند . در راه ، اموال ايشان توسط راهزنان غارت مىشود . بعد كه سارقين ، آن فقيه وارسته را مىشناسند ، برمىگردند و هرچه ربوده بودند ، تقديم كرده و معذرت مىخواهند . مرحوم آخوند ، تنها كتابهاى وقفى را پس مىگيرد و بقيهء كتب و اموال را نمىگيرد و مىفرمايد : به مجرّد سرقت ، من ايشان را حلال كردم ؛ چون راضى نشدم به واسطهء من خداوند كسى را در آتش دوزخ بسوزاند و نمىخواهم به خاطر من لقمهء حرام از گلوى كسى پائين برود و موعظه در او بىاثر باشد .
هامش
( 1 ) . يوسف / 111