ماجراى آن چنين بود كه ابرهه بر يمن سلطنت مىكرد . او خود نصرانى نبود ، امّا چون تحت فرمان نجّاشى پادشاه آفريقا بود ، ناگزير بود اظهار به نصرانيت نمايد .
از اين رو ، كليساى در يمن ساخت . كليسا بسيار زيبا و محكم ساخته شده بود . « 1 » ابرهه براى رونق بخشيدن به كليسايى خود ، تصميم گرفت خانهى خدا را خراب كند تا مردم به كليساى او روى آورند . بنابراين ابرهه ، لشكرى بسيار مجهّز تشكيل داد و براى اينكه بر ابهّت لشكر خود بيفزايد و در تهاجم جايى بازكند ، فرماندهان لشكرش بر فيل سوار شدند و اين گونه بود كه لشكر او « لشكر فيل » ناميده شد .
لشكر ابرهه به سوى كعبه حركت و نرسيده به خانهى خدا ، منزل كرد . ابرهه دستور داد مكّه را غارت كنند .
لشگريان ابرهه به مكّه حمله كردند و آنجا را غارت نمودند و در غارت خويش شتران فراوانى از عبدالمطلّب ، جدّ پيامبر ( ص ) ، به يغما بردند . چون عبدالمطلّب علاوه بر رياست قبيله ، توليت و سرپرستى خانهى خدا را نيز بر عهده داشت ، او را احضار كردند وقتى عبدالمطلّب در مقابل ابرهه و لشكريان او حاضر شد ، لشكريان به او احترام خاصّى گذاشتند . ابرهه خطاب به عبدالمطلّب گفت : اگر حاجتى دارى من مىتوانم حاجت تو را برآورده سازم . عبدالمطلّب پاسخ داد : شتران مرا ربودهاند ، بگو شتران مرا بازگردانند . ابرهه تعجّب كرد و گفت : من آمدهام خانهى خدا را خراب كنم ، تو شترانت را مىخواهى ؟ ! عبدالمطلّب در پاسخ با جملهاى حكيمانه و عارفانه ، خطاب به
هامش
( 1 ) - ابوالفداء الحافظ ابن كثير دمشقى ، البدايه و النهايه ، قسمت دوم ، ص 15