تند از الطاف خفيهء خداست .
نمىدانم آن جوان ، آن روز چه كرده بود ؟ مسلماً كار خوبى كرده بود . به هر حال مرحوم همدانى نگاه تندى به او كردند و گفتند : اسمت چيست ؟ گفت : اسم من عبد فرار است ؛ يعنى بندهاى كه فرار كرده است . مرحوم محقق از همين نكته استفاده كرد و گفت : از خدا فرار كردى يا پيغمبرش ؟ يك جرقه روى انبار بنزين چطور آتش مىافروزد ؟ پرسش آن مرد عالم در دل عبد فرار چنين انفجارى پديد آورد و چنان دگرگونش كرد كه نتوانست تاب بياورد و ساعتى بعد هم مرد .
فردا صبح مرحوم آخوند همدانى به مجلس درس آمدند و گفتند : امروز درس تعطيل است ؛
چون يكى از اولياى خدا از دنيا رفته است . بياييد برويم تشييع جنازهء او . در خانه همين عبد فرار ، عدهاى خيال كردند كه آخوند اشتباه مىكنند . به زنش گفتند : او چه كرد كه بنده شيطان بود و يكباره بندهء خدا و از اولياءالله شد ، كه چنين آخوندى آمد غسلش بدهد و كفن و دفنش كند ؟ ! گفت : نمىدانم ؛ اما همين قدر مىدانم كه مرتب مىپيچيد و به خدا مىگفت : گفت : خدايا ! فرار كردم . فرار كردم و از پيغمبر تو فرار كردم ؛ اما حالا آمدم ؛ حالا آمدم .
اين شعر هم ، از روايات ما گرفته شده است :
باز آى هر آنچه هستى بازآى گر كافر و گبر و بتپرستى بازآى
اين درگه ما درگه نوميدى نيست صد بار اگر توبه شكستنى بازآى
حضرت موسى رفت دعاى باران بخواند ، اما ممكن نشد . خطاب شد : موسى ! يك نمام و سخنچين و گناهكار ميان شما هست . او بايد از جمع بيرون برود تا باران ببارد . حضرت موسى فرياد زد : اى گناهكار از ميان ما بيرون رو تا رحمت خدا بيايد .
آن نمام و سخنچين فكرى كرد و ديد اگر از جمع بيرون برود ، رسوا
اخلاق و خودسازى در مكتب قرآن و اهل بيت (ع) (فارسى) — صفحة 195
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٩٥