تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق فرماندهى وفرمانبرى (فارسى) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
خداوند تبارك و تعالى بپردازم » . مادر وى جريان را به حضرت زكرّيا عرض كرد . حضرت زكرّيا ( ع ) از او پرسيد : « ما ادعيك الى هذا ؟ » چه چيز تو را به اين امر واداشته است ؟ يحيى ( ع ) عرض كرد : « پدر جان مگر نه اينست كه كودكان خُرد نيز ، جان مى سپارند ؟ ! » [ پس هراس آن دارم كه خدا مرا نيامرزد و به عذاب دوزخ دچار فرمايد . ] زكرّيا ( ع ) فرمود : « آرى » . سپس مادرش را گفت كه براى او تهيه كند . حضرت يحيى ( ع ) جامه را به تن كرد ، كلاه بر سر نهاد و به بيت المقدس شتافت ؛ به عبادت خداى تعالى سرگرم شد و آنقدر در اين امر بماند تا جسمش لاغر و نحيف شد . يك روز بر حال زار خود مى گريست كه وحى خدا به دو رسيد : « يا يحيى به جسم لاغر و ضعيف خود گريه مى كنى ؟ به عزت و جلالم اگر اندك اطلاعى از آتش دوزخ داشتى ، جامه از آهن به تن مى كردى ! » اين ندا ، قرار از يحيى ( ع ) در ربود و شعله جانش را برافروخت ، و از خوف خدا آنقدر گريست كه سيل اشك ، گونه هايش را بشكافت و چون رود از بستر گونه هايش براى هميشه جارى شد و آنقدر صورت آن پيامبر را فرسود تا بدندان رسيد . زكرّيارى نبى ( ع ) چون از حال پسر آگاهى يافت ، نزد او آمد و فرمود : « پسر جان چرا چنين مى كنى ؟ من تو را از خداى تعالى طلب كردم تا روشنى ديدگانم باشى » . يحيى ( ع ) به پدر عرض كرد : « خود گفته اى كه همانا ميان