پوشيد . در نتيجه هم گياه شناس ماهرى شد و هم طبيب حاذق . نوشتهاند او پاياننامه خود را در مسافرت نوشت و وقتى به آلمان رفت به اسم جادوگر او را تبعيد كردند ، زجر و
شكنجهاش دادند ، باز رفت در يك مسافرت ديگرى پاياننامه دومش را نوشت و سرانجام به وطنش بازگشت و افتخارى براى كشورش شد .
درباره پاستور مىنويسند :
استعدادش خيلى كم بود ، فقر و فلاكت بر زندگىاش حاكم بود اما صبر و استقامت عجيبى داشت ، او دركلاس شاگر ناشناختهاى بود و به خاطر استقامت و پشتكارى كه داشت استادش دختر خود را به او داد . پاستور درچنين وضعى بايد سر از پا نشناسد ، چرا كه استاد دانشگاه ، دخترش را به او داده است ، اما شب عروسى كه شد همه آمدند جز پاستور ، كه نيمههاى شب آمد و از همه معذرت خواست و گفت : آزمايش ناقص بود و نتوانستم نيمهكاره رها كنم لذا از همه شما عذرخواهى مىكنم .
سكاكى - اديب نامور - سىسال از عمرش گذشته بود و زن و بچه اطرافش را گرفت هبودند ، وشغلش قفلسازى بود و سواد نداشت . به سفارش درباره قفلى ساخت كه شايد در آن روز جالب و ابتكارى بود ، براى اين كه جايزهاى از حاكم بگيرد به دربار رفت و آن قفل را تقديم حاكم كرد . نگاه حاكم به آن قفل بود كه ناگهان دانشمندى وارد شد ، حاكم به احترام آن عالم از جاى خود برخاست و آن قفل را كنار گذاشت و عالم را در كنار خود نشاند و بسيار با او گرم گرفت .
سكاكى وقتى اين صحنه را ديد ارزش علم را شناخت و به ذهنش رسيد كه تحصيل علم كند و عالم شود . لذا به مدرسه آمد ، خطاب به مسئول مدرسه گفت : مىخواهم درس بخوانم ، وى ديد سن تحصيلى او
اخلاق در اداره (فارسى) — صفحة 73
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٧٣