تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در اداره (فارسى) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
گذشته است لذا براى اين كه ردش كندو او را از اين تصميم منصرف نمايد به او گفت : يك جمله به تو مىدهم و برو تا فردا آن را حفظ كن و بيا تا درس را شروع كنيم و ان جمله اين بود كه : « جلد الكلب نجس ، قال الاستاذ تطهيره بالدباغ ؛ پوست سگ نجس است و استاد [ ابوحنيفه ] گفته است كه دباغىاش كنى پاك مىشود » سكاكى مىگويد : سيصد مرتبه خواندم ، تا حفظش كردم ، صبح كه از خواب برخاستم ديدم يادم رفته است به ذهنم فشار آوردم تا يادم آمد ، خوشحال شدم و به مدرسه آمدم ، خطاب به مسئول مدرسه گفتم : جمله ديروز را حفظ كرده‌ام ، گفت : بخوان : گفتم : « جلد الستاذ نجس قالب الكلب تطهيره بالدباغ ؛ پوست استاد نجس است ، سگ گفته است اگر دباغىاش كنى پاك مىشود » . شاگردانى كه در كلاس بودند خنديدند ، سكاكى متوجه اشتباهش شدو بسيار تحقير شد اما صبر و استقامت او فوق اين حرف‌هاست لذا به خودش تلقين كرد كه من بايد درس بخوانم . از آن شهر عازم شهر ديگرى شد در بين راه كه بسيار خسته بود به درخت و چشمه‌اى برخورد كرد زير آن درخت در حال استراحت بود كه ديد آب از بالا بر روى سنگى مىچكد و در اثرتكرار چكيدن قطرات آب بر روى سنگ ، در سنگ جا باز شده است . به خود گفت : علم ، ازاين آب روان‌تر نيست ؛ دل من نيز از اين سنگ سخت‌تر ، پس اگر درس بخوانم حتماً عالم و دانشمند خواهم شد . همين مرد ( سكاكى ) كتابى نوشته است به نام مفتاح العلوم در آن چهارده علم هست : صرف ، نحو ، عروض ، فصاحت ، بلاغت ، علم موسيقى و . . . . و او در تمام اين علوم مختصص بود .