علّامه مجلسى به شاگردش داد ) علّامه گفت : دو چيز به درد من خورد . يكى آنكه روزى تگرگ مى باريد و من بچّه گربه اى را ديدم كه اين طرف و آن طرف مى رود . دلم به حالش سوخت و او را زير لباسم گرفتم و به مسجد رفتم . پس از ايستادن تگرگ او را رها كردم . ديگر آنكه روزى يك سيب در دستم بود و ضمن عبور بچّه اى كوچك كه در دامن مادرش بود آن سيب را ديد و ذوق كرد و من نيز سيب را به آن كودك دادم . اين دو كار خيلى برايم فايده داشت . بايد توجّه داشت كه علّامه صاحب مجموعه ى گرانقدر بحارالانوار است ولى اشاره ى او به اين دو عمل بود . در همين رابطه يكى از بزرگان مى گفت : زمانى يك حال بى توفيقى پيدا كردم ( عرفا به اين حال مى گويند قبض ) و نمى دانستم از كجا سرچشمه گرفته است تا اينكه در خواب به من گفته شد كه گنجشكى از دستم شكايت كرده است . وقتى از خواب بيدار شدم به ياد آوردم كه مدّتى قبل عدّه اى از كودكان را ديده بودم كه بچّه گنجشكى را گرفته بودند و با آن بازى مى كردند و من بى آنكه اعتنايى كرده باشم مشاهده كردم و گذشتم . اكنون دريافته بودم كه علّت بى توفيقى ام همان است و دليل عدم پيشرفتم در سير و سلوك خود را يافتم . از اين بابت بسيار افسرده و ناراحت بودم . به صحرا رفتم ، ناگهان بچّه گنجشكى را در دهن مار ديدم ، عصاى خود را بلند نمودم ، مار ترسيد ، و گنجشگ را رها كرد و به سوراخش خزيد . بچّه گنجشگ را گرفتم و نوازش
ويژگيهاى معلم خوب (فارسى) — صفحة 203
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٠٣