با آنها ، عقده ى دلش باز شد و گفت : خدا آخوندها را لعنت كند . من بايد الآن دكتر يا مهندس مى بودم ، امّا مى بينيد كه مبتلاى رانندگى هستم . تمام خويشان ما دكتر و مهندس و دبير هستند امّا مى دانيد چرا من راننده ام ؟ زيرا پدرم مريد يك آخوند بود و آن آخوند به پدرم گفته بود كه مدرسه موجب كفر است و بچّه ى خود را به مدرسه نفرست كه كافر خواهد شد . پدر عوام من هم به اين توصيه عمل كرد و نگذاشت كه من درس بخوانم و باسواد شوم . بى سواد ماندم و مجبور شدم شاگرد راننده شوم و الآن هم راننده و . . . آخوند نگذاشت . و آنگاه شهيد مطهّرى مى فرمايد : ببينيد ، يك حرف از روى نفهمى و يك افراط گرى ، كار را به كجا مى كشاند .
اگر منِ عمامه به سر ، در نحوه ى گفتار و منبر و كارم تخصّص نداشته باشم ، جز ضرر چيزى نخواهم داشت . استاد بزرگوار ما ، رهبر عظيم الشأن انقلاب ، همواره به ما سفارش مى كردند و مى فرمودند كه عالم بايد داراى سه شرط باشد . اوّل آنكه بايستى علم داشته باشد ( اگر عمامه به سر هم عالم نباشد ، به درد نمى خورد ) و دوّم آنكه بايد متعهّد باشد و الّا :
تيغ دادن در كف زنگىّ مست * به كه آرد عِلم را ناكس بدست
و سوّمين شرط ، عاقل بودن است * ( و گرنه موجب خرابى در كار مىشود ) .