تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بسوى حق (فارسى) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
اردبيلى را شناخته و به ايشان احترام نمودند . اين امر موجب شد كه پيرمرد بفهمد كه لباسهايش را به دست مرجع تقليدش سپرده و بنابراين بسيار شرمنده شد و گفت : آقا ببخشيد كه شما را نشناختم . مقدس اردبيلى فرمود : باعث افتخار من است كه بتوانم لباس زائر امام حسين عليه السلام را بشويم . لذا اى خانم ، افتخار تو داشتن دهها قطعه طلا نبوده ، بلكه اين نكبت و بدبختى است . افتخار تو اين است كه بتوانى لباسهاى همسايه ات را بشويى .

رفع حاجت مؤمن ، منّتى بر انسان

حمامى را براى حضرت رضا سلام الله عليه قرق كردند ، اما پيرمردى بيرون نرفت ، تا اينكه حضرت رضا عليه السلام وارد شد . پيرمرد حضرت را نشناخته و خيال كرد كه ايشان از نوكرها مى باشد . لذا گفت : آقا مىشود پشت مرا كيسه بمالى ؟ حضرت پاسخ مثبت داده ، كيسه را گرفته و مشغول شستشوى پشت پيرمرد و سپس پاها و دستهاى او شدند . پيرمرد ضمن شستشو متوجه شد كه ايشان حضرت رضا عليه السلام مى باشند و به همين دليل بسيار خجلت زده گرديد . اما حضرت رضا سلام الله عليه فرمودند : چرا خجالت مى كشى ؟ تو بر من منّت دارى . زيرا ثواب بزرگى را به من دادى . در روايت ديگرى از حضرت زهرا سلام الله عليها مى خوانيم كه خدمتكارى نزد ايشان رفته و مسأله اى را پرسيد . حضرت زهرا پاسخ او را داده و روانه اش كردند . پس از چند دقيقه آن زن دوباره برگشته و همان مسأله را پرسيد . اين بار نيز حضرت زهرا پاسخ او را دادند . اما كار به اينجا ختم نشد و آن فرد چندين بار ديگر رفت و بازگشت و در آخر به حضرت زهرا سلام الله عليها گفت : من بسيار كند ذهن هستم ، با اين حال
بسوى حق (فارسى) — صفحة 151 | الشيخ حسين المظاهري