تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اخلاق در خانه (فارسى) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
وقتى به نيشابور رسيديم ، به حمام رفتيم و لباس شستيم و من خيلى خسته شدم . قافله اول شب حركت كرده بود و من در خواب بودم و پدرم و ديگر افراد متوجّه من نشده بودند . وقتى بيدار شدم ديدم نزديك است آفتاب طلوع كند . از اول شب تا صبح خوابيده بودم و قافله هم رفته بود و راه هم مخوف بود . خيلى ناراحت بودم به خصوص براى پدر پيرم كه سرپرست نداشت و دستم از همه جا كوتاه بود . ناگهان متوجّه شدم كه من آقا دارم ، پناه دارم . در بن‌بست‌ها او است كه به فرياد مىرسد و بايد او را صدا كنم . از اين رو توسّل پيدا كردم به امام زمان ( عج ) و گفتم : « يا ابا صالِحِ الْمَهديادْرِكْنى » ( در روايات مىخوانيم اگر كسى امام زمان ( ع ) را با اين لفظ در گرفتارىها بخواند ، آقا به فرياد او مىرسد ) . من با اين لفظ به آن حضرت توسّل پيدا كردم . يك وقت ديدم چند نفرى پيدا شدند . يكى از آنها به من گفت اين راه را بگير و برو . و ديگر نه او با من حرف زد و نه من با او حرف زدم . من سوار شدم . چند دقيقه‌اى بيش راه نرفتم كه قهوه‌خانه‌اى پيدا شد كه منظره خيلى خوبى داشت . فوّاره‌ها ، آب روان ، تخت‌هايى كه اطراف حوض گذاشته بودند و . . . رفتم و نشستم . چاى آوردند . خوردم . چاى دوم را هم خوردم . چاى سوم كه آوردند متوجه شدم پول ندارم . گفتم آقا من پول ندارم . گفت اينها مال تو است . ما از تو پول نمىخواهيم و من متوجه نبودم كه چه خبر است . خستگى من تمام شد . دوباره سوار شدم . دو سه دقيقه بيشتر طول