تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جبهه و جهاد اكبر (فارسى) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
چسبيده‌اى . هارون گفت : بهلول از من حاجت بخواه . بهلول گفت : من و تو بنده خدا هستيم - چگونه خدا تو را فراموش نمىكند ولى مرا فراموش مىكند ؟ چرا از تو بخواهم ؟ هارون گفت : شنيدم قرض دارى - مىخواهى قرضت را بپردازم ؟ بهلول گفت : كسى بايد قرض مرا بدهد كه پول داشته باشد ولى تو كه از خود پولى ندارى و غاصب و بدبخت و ذليل هستى . گفته‌اند كه همين بهلول حاجتى داشت نذر كرده بود كه اگر حاجتش برآورده شود ، به ذليل‌ترين مردم يك درهم بدهد ، حاجتش برآورده شد ، لذا براى اداى نذر به قصر هارون رفت و يك درهم را به او داد . هارون پرسيد كه اين چيست ؟ ! بهلول گفت : نذر كرده بودم كه يك درهم به بدبخت‌ترين افراد بدهم ، نذرم برآورده شد ، و حال اين درهم را به تو مىدهم ، چون فقيرتر و بدبختر از تو پيدا نكردم . آرى دعا و رابطه با خدا براى انسان چنين حالات معنوى ايجاد مىكند . خوشا به حال كسانى كه در نيمه‌هاى شب پشت پا به خواب مىزنند و با ذكر سبوح قدوس به دنيا و آنچه در آنست پشت پا مىزنند .
جبهه و جهاد اكبر (فارسى) — صفحة 144 | الشيخ حسين المظاهري