و اگر بىدين باشد ، خدانشناس باشد به فكر خودكشى مىافتد . اين خودكشىها كه بعض اوقات پيدا مىشود و در ممالك غربى خيلى ديده مىشود از اينجا سرچشمه مىگيرد يعنى وسوسهى فكرى دارد مىنشيند فكر مىكند فكرش به جايى نمىرسد وقتى فكر به جايى نرسد از زندگى خسته مىشود خودكشى مىكند .
اين سؤالى است كه بعضى جوانها دارند كه ما براى چه به دنيل آمديم ؟ منشأ اين سؤال از نظر روانشناسها وسوسهى فكرى است . نشاط ندارد . از زندگى خسته است . سردرگمى دارد . نمىداند براى چه به دنيا آمده است . وقتى هم كه در فراخور فكرش براى او صحبت كنى كه براى چه به دنيا آمدهاى آن وسوسهى فكرى نمىگذارد قانع شود . بعد دو دغعه مىگويد اين كه نشد ! اگر ما نيامدهبوديم بهتر نبود ؟ !
يادم نمىرود يك نويسندهاى يك جملهى خوبى گفته بود . گفته بود يك روز صبح از خواب بيدار شدم . به اندازهاى بىنشاط و نگران بودم گفتم اى واى يك روز ديگرى هم در جلو دارم . مىگويد اتفاقاً روزنامهاى در جلو من بود دو مطلب را در روزنامه ديدم كه ضد يكديگر بودند و عجيب بود . يكى اين بود كه كسى خودكشى كرده بود اما عجيب خودكشى كرده بود . زخم معده داشته و كارد زده شكم خود را پازه و معده را بيرون كشيده انداخته دور و گفته مىخواهم يك دقيقه بدون تو زندگى كنم . پس از يك دقيقه مرده است . مىگويد آن
اخلاق در خانه (فارسى) — صفحة 396
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٣٩٦