بن ابراهيم از دست تو دلخون است ، من هم از دستت دلخون هستم . گفت چكنم ؟
فرمودند شترى تهيه كن . شتر را تهيه كرد و از مدينه به كوفه آمد و در خانه ابراهيم را زده ، و گفت مرا ببخش .
گفت بخشيدم . اين وزير روى خاك افتاد ، سرش را گذاشت روى خاك و گفت بيا پايت را روى سر من بگذار كه يقين كنم از دست من راضى هستى . على بن ابراهيم نمى گذاشت .
على بن يقطين گفت اگر مى خواهى دلم راحت شود اين كار را بكن . آمد پايش را روى سر او گذاشت . گفت دلم راضى شد . خدمت موسى بن جعفر ( ع ) آمد و حضرت فرمود از دستت راضى شدم .
بزنطى مى گويد خدمت امام رضا ( ع ) بودم ، بعد از اينكه مردم رفتند ، امام فرمود اگر مى خواهى بمان . مى گويد ماندم . يك وقت خوشحال شدم ، مثل اينكه غرور برايم پيدا شد و گفتم من آن هستم كه امام رضا ( ع ) امشب مرا مهمان كرد .
مى گويد در سجده بودم ، يك وقت امام رضا ( ع ) دو مرتبه برگشته وفرمودند : امير المومنين ( ع ) خانه صعصعه آمدند . صعصعه را غرور گرفت . بعد امير المومنين ( ع ) فرمودند : صعصعه ! يكوقت ننشينى ، اينجا و آنجا بگويى كه من آنم كه امير المومنين بخانهام آمد ! !
تكبّر اگر چه ذرّه اى باشد ، درخت ايمان را ريشه كن مىكند . مواظب خودتان باشيد . تقاضايى از همه دارم و آن اين است كه مواظب باشيد . همه و همه درس اخلاق مى خواهيم . نگوئيد خودم
عوامل كنترل غرائز در زندگى انسان (فارسى) — صفحة 244
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٤٤