ايمان عقلى در مقابل انسان سركش
معلم ستاره شناس موحدى بودكه رقيبى داشت كه منكر خدا بود ، هر چه به او مى گفت اوانكار مى كرد . من يك هم مباحثه اى داشتم ( خدا طول عمرش بدهد ) . نيم ساعت با او صحبت ميكردم بعد از نيم ساعت مى گفت نه ، خدا نكندكه انسان نه گفتن را شيوه خود كند . آن فرد موحد چون منجم بود و به ستارگان علاقه داشت در اتاقش يك منظومه شمسى درست كرده بود و اين منظومه ، وقتى كليد برق را مى زد ستاره « وگا » در حركت شده ، منظومه شمسى به دنبالش روان مى شد . كره زمين نيز حركت وضعى پيدا كرده ، بدور خودش مى چرخيد و يك حركت انتقالى نيز بدور خورشيد پيدا مى كرد . روزى رفيق لا ابالى و لجوج را به كارگاه خواند ، رفيق او آمد و او آهسته بدون اينكه دوستش متوجه شود كليد برق را زد . تا دستگاه روشن شد ، نگاه كرد و ديد چه صحنه شيوايى است . خيلى خوشش آمد ، گفت اين را چه كسى برايت ساخته ؟
فرد موحد با بى اعتنايى همچنانكه سرش به زير بود و مطلبى مى نوشت .
گفت اين تصادف بود .
گفت مسخره نكن چه كسى اين را دست كرده ؟
گفت به تو گفتم كه تصادف بود !
گفت من كه ديوانه نيستم ، مرا مسخره نكن وبگو چه كسى اين را درست كرده ، فرد موحد سرش را بلند كرد و گفت اين چند كره