روزها در حالى كه روزه بودم ، در وادىالسّلام - مقام امام زمان ( ع ) - به دعا و راز و نياز با پروردگار مىپرداختم و شبها در رواق مطهر حضرت على ( ع ) عبادت مىكردم . بدين ترتيب ، در اين مدّت به حرم حضرت على ( ع ) داخل نشدم و ادب حضور را مراعات كردم و فقط از دور به آن حضرت سلام مىدادم . بعد از گذشت نُه روز ، در شب دهم حالت كشف براى من حاصل شد . ديدم در سامرا هستم و امام زمان ( ع ) بر مزار پدر بزرگوارشان زيارت مىخوانند . وقتى حالت كشف تمام شد ، در همان موقع ، پياده از نجف به سوى سامرا حركت كردم . پس از چند روز زيارت و عبادت در آنجا ، به زعم اينكه آمادگى لازم را به دست آورده بودم ، مىخواستم به سوى نجف اشرف حركت كنم كه در يك حالت روحانى چشمم به جمال امام زمان ( ع ) روشن شد و آن حضرت را ديدم كه بر مزار پدرشان به خواندن دعا و زيارت مشغولاند . همانجا ايستادم و به شيوهء مداحان ، زيارت جامعه را خواندم . سپس آقا فرمودند : « بيا اينجا ! » ابهّت و شكوه آقا مرا گرفته بود ، به طورى كه نمىتوانستم قدم بردارم . حضرت با دست مبارك اشاره كردند و فرمودند : « بيا بنشين ! » من هم
آهسته خدمت امام رسيدم . آن بزرگوار دست مبارك خود را روى كتف من گذاشتند و فرمودند : « نِعمَ الزّيارَهء هَذه ؛ چه زيارت خوبى است ! » عرض كردم : « آقا اين زيارت از جد بزرگوارتان ، امام
استفتائات حج و عمره (1388ش) (فارسى) — صفحة 262
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص٢٦٢