جابر بن عبدالله انصارى مىگويد : ديدم پيامبر ( ص ) از شدّت گرسنگى ، سنگ بر شكم مبارك بسته بود . تصميم گرفتم با مقدارى جو و يك گوسفندى كه داشتم ، طعامى تهيه كنم و پيامبر ( ص ) و برخى از ياران نزديك ايشان را دعوت كنم . به خانه رفتم و به كمك همسرم غذا را تهيه كردم و پيامبر ( ص ) را مطّلع كردم . حضرت به تمامى مهاجرين و انصارى كه آن جا بودند ، فرمودند : دعوت جابر را اجابت كنيد .
حدود هفت صد نفر در خندق بودند كه همه به سمت منزل من به راه
افتادند . زودتر به منزل رفتم و قضيّه را براى همسرم تعريف كردم .
او گفت : مگر به پيامبر ( ص ) نگفتى چه در خانه داريم ؟
گفتم : آرى .
گفت : پيامبر ( ص ) خود مىداند چه كسى را همراه بياورد .
پيامبر ( ص ) وارد خانه شدند و به سراغ ديگ غذا رفتند و از من خواستند كه ده نفر ده نفر ، اصحاب را وارد خانه كنم تا غذا بخورند . ديدم كه پيامبر سه بار شانهء گوسفند از ديگ بيرون آوردند و به اصحاب دادند . پرسيدم : مگر يك گوسفند چند شانه دارد ؟
فرمودند : دو تا .
گفتم : به خدا قسم ديدم كه سه شانه از ديگ بيرون آورديد .
فرمودند : اگر سخن نگفته بودى ، همهء اصحاب از شانهء گوسفند مىخوردند .
مظهر حق (نگرشى اخلاقى بر فضائل و سيره امير المؤمنان على ع) (فارسى) — صفحة 190
مساهمون: الشيخ حسين المظاهري
ص١٩٠