ادبيات
ادبيات زمان ما ارتجاع اخلاقى سختى پيدا كرده و انسان را به ياد ادبياّت جاهليت عربستان قديم مىاندازد . قصيدهها مىگفتند و بر سر فصاحت و بلاغت قصايد همچون درندگان به يكديگر مىپريدند .
و در اشعار خود يكديگر را هجو مىكردند و تدريجاً كار به نزاع قبيلگى مىرسيد و دو قبيله در برابر يكديگر مىايستادند و همچون قبيلهء جرير و فرزدق پنجاه سال يكديگر را مىكوبيدند .
قصايد خويش را در مراكز اجتماعى مىخواندند و در صحيفهاى مىآويختند تا اهل فن فصيحترين آنها را انتخاب كنند ، و در اين ميدان به مقصود و هدف كارى نداشتند ! فصاحت و بلاغت و به اصطلاح ، ادبيات آنها را مورد نظر داشتند ، سخن از عشق باشد يا جنگ يا تفريح و يا غارت ، فرقى نمىكند .
و اگر يكى روح سلحشورى بيشترى داشت و بدين جهت اشعار جنگىاش طراوت داشت و ديگرى روح عشق پيشهگى داشته و اشعارش در آن مسير رونق داشت ، به روحيهها كارى نداشتند و فقط مىگفتند :
فلانى اشعار جنگىاش خوب است و فلانى عيش و نوشش و مثلًا به قول ادبا : زهير اذاركب و امرؤالقيس اذاطرب « 1 »
هامش
( 1 ) - زهير وقتى سوار شود و ره پيكار گيرد و « امرؤالقيس » وقتى در عيش و عشق شعر گويد .