تخطي إلى المحتوى الرئيسي

آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
انسان مثلا كه فى نفسه با وجود و عدم هر دو مىسازد ، به وسيله وجود ، عدم را از خود دور كرده فقط وجود دارد ولى منظور از دور ساختن عدم و نيستى از يك شىء ديگر اين نيست كه از ماهيت يك شىء ديگر هم طرد عدم كند و آن را وجود دهد ، اينكه امكان ندارد . مگر ممكن است يك وجود دو ماهيت داشته باشد يعنى واحد بشود كثير ؟ نه منظور اين نيست . بلكه منظور اين است كه عدمى مقارن ، را زائد بر اصل ماهيت و ذات شىء را بر طرف كند مثلا علم ، يك ماهيتى است كه با وجود و عدم هر دو مىسازد ، وقتى وجود پيدا مىكند ديگر عدم ماهيتش از ميان رفته و فقط وجود ماهيت آن در كار است ، ولى وجود ماهيت علم فقط همين كار را نمىكند بلكه ضمنا از موضوع خود - شخص عالم - نيز صفت جهل را كه نوعى عدم همراه و مقارن اوست ، بر طرف ساخته عالمش مىكند . قدرت هم همين طور است ، همانطور كه از ماهيت خويش عدم را طرد مىكند از موضوعش ( شخص قادر ) نيز عجز را كه نوعى عدم مقارن است كه همراه شخص است بر طرف مىسازد . دليل اين كه اين نوع وجود هم داريم ، وجود اعراض خارجى است . همهء عرضهاى خارجى اين طورند كه هم از ماهيت خويش طرد عدم كرده آن را تحقق مىبخشند و هم از موضوع خويش طرد يك نوع عدم مىكنند ، مثلًا وجود سفيدى ديوار هم عدم سفيدى را به وجود مبدل مىسازد و هم ديوار ، را موصوف به سفيدى مىكند . وجود صورت نوعى جوهرى - مانند نفس نباتى درخت يا نفس درّاك انسان و همه صورتهاى فلسفى جوهرى - نيز همين طور است . هم صورت مزبور را تحقق مىبخشد و هم ماده و هيولاى صورت مزبور را كه به تنهائى