با كمك حسّ ديگرى ما را به معلومات خارجى مىرسانند ) معلوم بالذات ما نيستند ، اينها مقدماتى هستند كه نفس را براى حضور ماهيات خارجى با يك وجود مثالى غير مادى آماده مىسازند . و گرنه همانطور كه پيش از اين اشاره كرديم سفسطه خواهد شد چون ميان واقعيت خارجى و صور ادراكى در اعصاب مغايرت وجود دارد پس آنها علم به واقع نيستند . و بنابراين راهى به خارج نيست .
و بر عكس مىخواهيم بگوييم اشكال مزبور خود از جمله قويترين دليلهاى وجود ذهنى - حضور ماهيات به طور مجرد و غير مادى در ذهن - مىباشد ! چون طبق نظريه دانشمندان طبيعى وجود ادراكى مادى اشياء به هر صورت كه باشد همراه يك نوع مغايرتى ميان صورتهاى ذهنى و واقعيتهاى خارجى مىباشد ، و لازمهء اين مغايرت همان سفسطه است و چون مىدانيم كه سفسطه نيست و علم ما يكسره باطل و غير واقعى نيست پس علوم بايد بر اساسى استوار شوند كه بدون مغايرت با خارج باشد . يعنى ادراك ذهنى حتماً يك وجود غير مادى و مطابق با واقع است . ( در متن اشكال نيز دريافت واقعيتهاى خارجى به اين طور تضمين شده كه با كمك حس مقياس خودمان خصوصيات خارجى شىء را دريافت مىكنيم ، پس بالاخره واقعيت دريافت مىشود ، همان دريافت و ديدن نهائى ، علم است ) .
اشكال هفتم : اعتقاد وجود ذهنى مستلزم اين است كه يك شىء هم كلى باشد و هم جزئى ! و اين مسلما امكان ندارد . توضيح اينكه وقتى ماهيت انسان را مثلا تصور مىكنيم از اين جهت كه قابل تطبيق بر افراد زيادى است مسلما كلى است ، ولى از اين جهت كه قائم به نفس و ذهن
آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى) — صفحة 69
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٦٩