مىافتد و در زير پاى اين احساسهاى شوم لگدگوب مىشود و آنجا است كه رسوائى به بار مىآورد ، اجتماع را به خاك و خون مىكشد و آن انسان كه خود ، ورشكست اخلاقى و انسانى شده به خاطر رياست و مقام از هيچ جنايتى بر اجتماع پرهيز ندارد ، آن وقت كار به جائى مىرسد كه آن بذلهگو بسرايد :
از بهر جهان دگر بايد كرد * آسودهاش از شرّ بشر بايد كرد
در ساخت اين جنس شريف از خالق * درخواست تجديد نظر بايد كرد
فرشتگان هم تقريبا همين اعتراض را به مقام الوهيّت نمودند و يا درخواست توضيح كردند كه خداوندا اينها سفاّك و خونريزند . . .
خلقتشان چه لزومى دارد ؟ !
* * * استعداد برتر ولى زير بار احساس مقام و يا ثروت در فكر به چنگ انداختن اموال ديگران مىافتد ، آنها را بيچاره مىكند ، بيچارگان به ناچار براى سير كردن شكم و رفع احتياجات خود تسليم همهجانبهء او مىشوند ، اگر هم بخواهند بميرند و تسليم نشوند استعمارگر نمىگذارد ، او براى ارضاء ، حسّ تنبلى و سستى كه معمولا از عيش پس از استعمار پيدا مىشود ، آنها را براى انجام كارهاى شخصى خود استخدام مىكند ، ولى نه استخدامى همچون كارگر كه كار تحويل دهد