طور مبهم و نا معين ما را آزرده مىسازد . ترس از جنگ و سائر پديدهها همه در قسمت اول داخلند ، ترس از وجودهاى مقتدر و مجهولى كه احيانا بر ما سايه مىافكند در قسمت دوم داخل هستند ، در افراد مذهبى هم ترس از خداوند و عظمت مقام او و ترس از دوزخ عذابهاى او به طور مشخص حكومت مىكند .
غم و اندوه هم گاهى به طور مبهم بر ما حكومت كرده فقط مىگوئيم :
دلم گرفته ، مىخواهم گريه كنم ، نمىدانم چرا شاد نيستم ، گاهى اندوه و غم از برنامه يكنواخت است كه باعث كوفتگى اعصاب مىشود و به قول حافظ :
از قيل و قال مدرسه حالى دلم گرفت * يك چند نيز خدمت معشوق مىكنيم
گاهى غم و اندوه در اثر بى محبتى محبوب و يا پدر و مادر و يا ساير افرادى كه از آنها توقع محبت داريم هجوم مىآورد .
گاهى غم و اندوه در اثر منفى بافى روش منفى بافان كه همه چيز را در نظر انسان بد جلوه مىدهند مىباشد ، گاهى غم و اندوه در اثر ترقى نكردن و احساس شكست از رقيبى معين و يا همه هم دورههاى حرفهاى و يا تحصيلى مىباشد ، اين غم و اندوه در طبقات تحصيلكرده خصوصا اگر در اثر بى نظمى تشكيلاتشان سرپرستى مشهود در امور زندگى خود نداشته باشند زياد پيدا مىشود ، گاهى غم در اثر دودلى و تحير و پيدا نكردن راه حل به انسان دست مىدهد .
احياناً محدوديتهاى خانوادگى به طور ناخودآگاه موجب غم و اندوه