در اين هنگام مسيحيان به همراه راهب بزرگشان به بيابان رفتند .
همين كه راهب دست خود را به سوى آسمان بلند كرد ، آسمان ابرى شد و در همان روز اول ، باران باريد روز دوم نيز چنين شد . از اين رو برخى از مسلمانان نادان در دين خود به شك افتاده و برخى ديگر مرتد شدند .
اين وضعيت بر معتمد خليفه وقت گران آمد . از اين رو دستور داد تا امام حسن عسكرى عليه السلام را حاضر كردند و گفت : امّت جدّت پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله را درياب پيش از آن كه به هلاكت درافتند .
آن حضرت فرمودند : تمام ياران و شيعيان مرا از زندان آزاد كن !
معتمد همه ياران آن حضرت را آزاد كرد . هنگامى كه راهب با همراهان خود به طلب باران دست به آسمان بلند كرد ، آسمان ابرى شد .
امام به شخصى دستور داد كه آن چه در دست اوست بگيرد و بياورد .
ناگاه ديدند استخوان انسانى در دست او بود . پس از دست او آن را گرفت و به او فرمود :
حال برو و طلب باران كن !
او دستانش را به سوى آسمان بلند كرد . پس هر چه ابر در آسمان بود از بين رفت و آفتاب نمايان شد . مردم از اين امر در شگفت شدند .
معتمد گفت : اى ابامحمّد ! اين چيست ؟
حضرت فرمود : اين استخوان پيامبرى است كه اين راهب مسيحى به دست آورده است و هر گاه استخوان پيامبر زير آسمان هويدا
اهل بيت (ع) در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 86
مساهمون: السيد علي الحسيني الميلاني
ص٨٦