او ساكت ماند . سپس فرمود : نه .
آن گاه مردى را صدا زد و با او درِ گوشى سخن گفت . چيزى نگذشت كه عثمان آمد . او به عثمان رو كرد و با او سخن گفت . شنيدم كه به او سه مرتبه فرمود : اى عثمان ! شايد خداوند عزّ وجلّ پيراهنى را بر تنت بپوشاند . پس اگر از تو خواستند كه آن را درآورى ، تو آن را بيرون نياور .
گفتم : اى امّ المؤمنين ! پس پيش از اين ، اين حديث كجا بود ؟
گفت : فرزندم ! به خدا سوگند ! اين حديث را از يادم برده بودند به گونهاى كه گمان نمىكردم كه آن را شنيدهام [ ! ] « 1 » نعمان بن بشير گويد : من اين حديث را به معاوية بن ابى سُفيان رساندم . او به گزارش من راضى نشد و آن را باور نكرد ، تا اين كه خود طى نامهاى به امّ المؤمنين نوشت كه براى من دربارهء آن حديث بنويس .
عايشه دربارهء آن حديث نامهاى براى معاويه نوشت . « 2 » بنگر كه چگونه عايشه در آن دوران ، معاويه را بر خونخواهى دروغينش از عثمان تأييد مىكرد و چگونه بر تحريك مردم به قتل عثمان ، عذر و بهانه مىآورد و از پنهان كردن نام مردى كه پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله وى را صدا زد غافل نمىشود ، پس از اين كه پيامبر صلى اللَّه عليه وآله از
هامش
( 1 ) . مسند احمد : 7 / 214 و 215 ، حديث 26436 .
( 2 ) . همان : 127 ، حديث 24045 .