تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناگفته هايى از حقايق عاشورا (فارسى) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
من فرصت مىداد تا من با اين زن باشم و بعد مرا به قتل مىرسانيد ! پيك معاويه به عبدالرحمان اصرار مىكند كه فوراً بايد او را طلاق دهد . عبدالرحمان به ناچار آن زن را طلاق مىدهد . عبدالرحمان اين زن را همراه پيك به شام فرستاد . وقتى فرستادهء معاويه او را ديد ، به خود گفت : اين زن براى اين جوان حيف است ؛ بلكه وى سزاوار معاويه است ! آنان به شام رسيدند و بر معاويه وارد شدند . همين كه چشم معاويه به دختر افتاد ، او را با كمال و جمالى يافت كه به راحتى از او نمىتوانست چشم بپوشد ! معاويه به آن جوان رو كرد و گفت : اى جوان ! بيا و از اين زن دست بردار ! جوان گفت : به شرطى كه سرم را از تنم جدا كنى . معاويه به شدّت از اين حرف ناراحت شد و به آن زن رو كرد و گفت : اى زن ! تو اختيار دارى كه بين من و اين جوان هر كدام را كه مىخواهى انتخاب كنى . آن زن به معاويه پاسخ داد : من در پى زر و زيور دنيا نيستم ، من شوهرم را مىخواهم . معاويه به آن جوان رو كرد و گفت : خذها لا بارك اللَّه لك فيها ؛ « 1 » بگير اين زن را و خدا اين زن را بر تو مبارك نگرداند !

اهداف شوم معاويه در كوفه

معاويه با هم‌دستى شش تن از واليان خود در كوفه ، به شناسايى و سركوب مخالفان خود پرداخت و به هر كدام از واليان دستور داد كه به نوعى شيعيان كوفه را
هامش
( 1 ) . المنتظم : 5 / 295 .
ناگفته هايى از حقايق عاشورا (فارسى) — صفحة 89 | السيد علي الحسيني الميلاني