كه مىفرمود : « حسين را در سرزمينى به نام بابل ( عراق ) به شهادت مىرسانند » .
وقتى حضرت آن نامه را خواندند ، فرمودند :
فلابدّ لي إذاً من مصرعي ؛ « 1 »
بنابراين حتماً بايد به محلّ شهادتم بروم .
البته اين ارادهء الهى است و وسايل و اسباب ظاهرى نيز بايد در كار باشد .
همه اين موارد به روشنى گواهى مىدهند كه نوع برخوردها و رويارويى حكومت يزيد با سيّدالشهداء عليه السلام ، از حركت آن حضرت از مدينه به مكّه و از مكّه به عراق و اتّفاقاتى كه در بين راه افتاد ، همه بنا بر برنامهء از پيش تعيين شده بوده است .
با اين وجود وقتى پيامبر خدا صلى اللَّه عليه وآله دستور به يارى سيّدالشهداء عليه السلام دادند ، جاى بسى تعجّب است كه فردى مثل ابن عبّاس - البته بيشتر از تعجّب نمىگويم - خودش مىگويد : « شهدايى كه با امام شهيد مىشوند ، معروف و معلوم هستند » ، پس چرا به امام اعتراض مىكند ؟
و حضرت در پاسخ او مىفرمايند :
إنّك شيخ قد كبرت ؛ « 2 »
همانا سنّ تو بالا رفته است .
كنايه از اينكه اختلال حواس پيدا كردهاى .
و آن گاه قبل از رسيدن آن حضرت به كربلا فرمودند :
اللهمّ إنّا عترة نبيّك محمّد صلى اللَّه عليه وآله وقد أخرجنا وطردنا وأزعجنا عن حرم جدّنا وتعدّت بنو اميّة علينا ؛ « 3 »
خدايا ! همانا ما خانوادهء پيامبر تو محمّد صلى اللَّه عليه وآله هستيم و اين در حالى است كه ما را بيرون نموده و مورد تعقيب قرار دادهاند تا از حرم جدّ خود خارج شويم .
هامش
( 1 ) . تاريخ مدينة دمشق : 14 / 209 ؛ سير أعلام النبلاء : 3 / 297 ؛ البداية والنهايه : 8 / 176 ؛ تهذيب الكمال : 6 / 418 .
( 2 ) . البداية والنهايه : 8 / 178 ؛ تاريخ مدينة دمشق : 14 / 211 ؛ سير أعلام النبلاء : 3 / 297 .
( 3 ) . بحار الأنوار : 44 / 383 .