مىبينم . گفت برق اول بشارت پيروزى ما بر يمن بود و برق دوم بشارت پيروزى ما بر شام و مغرب و برق سوم بشارت پيروزى ما بر مشرق بود . مسلمانان شاد شدند .
منافقان گفتند تعجب نمىكنيد كه شما در ته خندق سنگ مىكنيد و او به شما مىگويد كه قصور حيره و مداين كسرى را ديده است . ؟
جابر بن عبد اللَّه گويد در درون خندق به كوهى سنگى رسيديم كه بركندش دشوار بود . رسول اللَّه گفت : بر آن آب بريزيد . سپس برخاست و بيامد در حالى كه از گرسنگى سنگ بر شكم بسته بود . رسول اللَّه پتك برگرفت و بر آن صخره زد و به صورت تپهاى ريگ درآمد . من از او اجازت خواستم و به خانه آمدم ، زن را پرسيدم كه خوردنى چه داريم گفت : اندكى آرد و يك بزغاله . گفتم آرد را نان كن و بزغاله را هم خود ذبح كردم و غذايى ساختم و نزد / 289 رسول اللَّه آمدم و به طعام دعوتش كردم . پرسيد : چه آوردهاى مقدار آن بگفتم . گفت تا همه آنها كه در خندق كار مىكردند براى خوردن طعام جمع شوند . من نزد زنم رفتم و گفتم : رسوا شديم . رسول اللَّه همه را به طعام ما دعوت كرده . زن پرسيد : به او گفته بودى كه چه مقدار غذا مهيا كردهاى ؟ گفتم : آرى . زن گفت : پس باك مدار . رسول اللَّه همه را از آن طعام خورانيد و تنور هنوز پر از نان و ديك پر از گوشت بود . رسول اللَّه به ما گفت :
اينك خود بخوريد و ديگران را هديه دهيد . ما چنان كرديم همهء قوم ما از آن طعام تناول كردند . بخارى در صحيح خود اين ماجرا را از براء بن عازب نقل مىكند كه پيامبر در روز خندق همراه ما خاك مىكشيد و ديدم كه شكم او خاك آلود شده بود .
چون از كندن خندق فراغت يافت سپاه قريش در رسيد دو هزار نفر بودند . از احابيش و پيروانشان از بنى كنانه و مردم تهامه . قبيلهء غطفان هم با متابعانشان از مردم نجد . در كنار كوه احد فرود آمدند . پيامبر نيز و مسلمانان به مقابله در ايستادند ، آنها سه هزار تن بودند و پشت به سلع داشتند . در آن جا لشكرگاه زد و خندق ميانشان فاصله بود . زنها و بچهها را به جايى امن فرستاد . دشمن خدا حيى بن اخطب از بنى النضير به نزد كعب بن اسد القرظى رفت او از بنى قريظه بود . كعب با پيامبر
تفسير هدايت (فارسى) — صفحة 234
مساهمون: احمد آرام
ص٢٣٤