تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جواهر الكلام في معرفة الإمامة والإمام (فارسى) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
اگر اين توطئه نسبت به جان اميرالمؤمنين عليه السلام بود ، اهل سنّت آن را نتيجهء اجتهاد و تكليف شرعى وى مىشمردند چنان كه اقدام ابن ملجم را اقتضاى اجتهاد وى معرفى كرده‌اند . « 1 » امّا توطئه براى ترور رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله را چگونه توجيه مىكنند ؟ و اين موضوع با ادّعاى عدالت همهء صحابه چگونه سازگار مىشود ؟ نكته ديگر در زندگى ننگين ابوموسى ، دشمنى وى با اميرالمؤمنين عليه السلام و جريان حكميت است . وى يكى از منافقان بوده و لذا طبيعى است كه بغض اميرالمؤمنين عليه السلام را در دل داشته باشد . نتيجهء اين بغض و كينه سرانجام در جنگ جمل و در قضيهء حكميّتِ جنگ صفّين نمايان گرديد . ابن عبدالبرّ در شرح حال ابوموسى اشعرى مىنويسد : وكان [ أبو موسى ] منحرفاً عن عليّ ؛ « 2 » ابوموسى همواره از على روى گردان بود . و در جايى ديگر مىافزايد : فلم يزل واجداً « 3 » منها على عليٍّ ، حتى جاء منه ما قال حذيفة . فقد روي فيه لحذيفة كلام كرهت ذكره « 4 » واللَّه يغفر له . ثم كان من أمره يوم
هامش
( 1 ) . المحلى : 1 / 484 ، منهاج السنه : 5 / 25 و 7 / 110 . ( 2 ) . الاستيعاب : 4 / 1764 . ( 3 ) . « واجد » ؛ به معناى متنفّر و خشمگين ، همان تعبيرى است كه بخارى در داستان حضرت زهرا عليها السلام با ابوبكر به كار برده است . وى مىنويسد : ماتت فاطمة وهي واجدة على أبي بكر [ صحيح بخارى : 5 / 388 باب غزوه خيبر حديث 3998 ] ؛ فاطمه سلام اللَّه عليها رحلت كرد در حالى كه از ابوبكر متنفر و خشمگين بود . ( 4 ) . ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه مىنويسد : قلت : الكلام الذى أشار اليه أبو عمر بن عبدالبرّ و لم يذكره ، قوله فيه . . . أما أنا فأشهد أنّه عدوّ للَّه ولرسوله . وحرب لهما في الحياة الدنيا ويوم يقوم الأشهاد . . . . وكان حذيفة عارفاً بالمنافقين ، أسرّ إليه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله أمرهم وأعلمه أسماءهم . [ شرح نهج البلاغه : 13 / 314 - 315 ] . مىگويم كلامى كه ابن عبدالبر بدان اشاره كرده امّا متذكر آن نشده است قول حذيفه در مورد ابوموسى است [ كه گفت ] : . . . اما من شهادت مىدهم كه او دشمن خدا و رسول اوست و با خدا و رسول او در دنيا و آخرت دشمن است . حذيفه منافقان را مىشناخت ، رسول خدا صلّى اللَّه عليه وآله نقشهء آن‌ها را به حذيفه گفته بود و او را از اسامى منافقان مطلع ساخته بود . نكته‌اى در اين جا هست كه بسيار جاى تأمل دارد . عادت عالمان سنّى بر آنست كه از نقل بسيارى از مطالب خوددارى مىكنند و عجيب‌تر آن كه مطلب را منكر نمىشوند و صريحاً ناخشنودى خود را اعلام و آن را دليل عدم نقل مطلب معرفى مىكنند . در سيرهء ابن هشام ، تاريخ طبرى و كامل ابن اثير نمونه‌هاى فراوانى از اين موضوع به چشم مىخورد و اين حاكى از آنست كه اهل سنّت جهت سر پوش گذاشتن و توجيه بسيارى از وقايع مهم از نقل اين وقايع خوددارى مىكنند . در اين راستا گاه عبارت اشخاص را حذف مىكنند و گاهى عبارت را مىآورند امّا به نام راوى اشاره نمىكنند . به همين جهت در كتب معتبر اهل سنّت از جمله صحيحين در موارد زيادى از عباراتى مثل « قال كذا و كذا » و « قال فلان » استفاده شده است . از روش‌هاى ديگر اهل سنّت براى فرار از واقعيت مىتوان به انكار انتساب كتاب به مؤلف آن اشاره كرد به عنوان مثال برخى از اهل سنّت مدعى شده‌اند كه كتاب الامامة والسياسة نوشتهء ابن قتيبه نيست . گاهى هم با نسبت تشيع به افراد مطالب آن‌ها را مردود مىشمارند چنان كه به ابن قيتبه نسبت تشيع داده‌اند و حال آن كه وى دشمن اميرالمؤمنين عليه السلام و از هواداران بنى اميه است . در مورد ابن عبدالبرّ هر چند وى از نقل مطلب حذيفه دربارهء ابوموسى خوددارى كرده است . امّا به خاطر همين اشاره ، ابن تيميه او را شيعه دانسته است . [ ر . ك : منهاج السنه : 7 / 264 ] .