نتيجه براى يافتن كارى جديد از روستا بيرون رفته و در بين قم و اراك به كار عملگى پرداختم .
پس از مدتى مالكم سفارش فرستاد كه ديگر زكات مىدهم ؛ برگرد سر كارت . پس از تحقيق يقين كردم كه زكات مىدهد ؛ پس سر ملك او برگشتم . مالك قطعه زمينى با يك بار گندم به من داد . من نصف گندم را براى آذوقه و نصف ديگر را براى بذر اختصاص دادم . موقع برداشت محصول نير نصفش را براى خودم برداشته و نصف ديگر را بذل فقرا مىكردم .
روزى موعد خرمن به قصد باد دادن گندمهاى كوبيده شده به مزرعه رفتم ولى بادى نيامد . هرچه منتظر شدم از باد خبرى نشد . به خانه برمىگشتم كه در راه فقيرى كه همه سالى مقدارى گندم برايش مىدادم با من برخورد كرد و گفت كه آن روز براى قوت خانواده اش درمانده است . ولى به علت نوزيدن باد ، كارى از دست من ساخته نبود . خجالت كشيدم چيزى بگويم . به ناچار دوباره به مزرعه برگشتم . با هزار زحمت با دستم مقدارى گندم را از كاه جدا كرده و به در خانه آن فقير بردم . در راه خانهى آن مرد ، دو امامزاده به نامهاى باقر و جعفر وجود داشت . در ميدان جلو امامزاده عليهم السلام نشستم تا مقدارى رفع خستگى كنم . دو نفر سادات جوان رسيدند و گفتند : كربلايى محمد كاظم ! اينجا چكار مىكنى ؟ گفتم براى رفع خستگى نشستهام . گفتند : بيا داخل امامزاده تا زيارتى بخوانيم . داخل رفتيم . آنها مشغول خواندن زيارت نامه شدند و من چون سوادى نداشتم در گوشهاى ايستاده و گوش فرا دادم . ناگهان متوجه نقش و نگارى در بقعه شدم كه قبلًا نبود . پس يكى از آن دو جوان به من گفت كه تو هم بخوان .
گفتم : بىسوادم . چند بار تكرار كرد كه بخوان ، مىتوانى بخوانى ! پس متوحش شده و بىهوش شدم . وقتى به هوش آمدم اين موهبت را در خود يافتم . « 1 »
هامش
( 1 ) . داستانهاى شگفت دستغيب ، ص 34 .