نرجس در خواب بود . در شك افتادم ، امام مرا صدا زد و فرمود : عمه ! شتاب مكن كه مطلب نزديك گرديده . نشستم و سوره الم سجده و يس خواندم كه ناگاه نرجس هراسناك بيدار شد ، من به بالينش شتافتم و گفتم : " بسم اللَّه عليك " آيا چيزى احساس مىكنى ؟
گفت : بله ! اى عمه .
گفتم : آسودهخاطر باش ، همان است كه به تو گفتم .
حكيمه گفت : پس مرا سستى و از خود بىخودى فراگرفت و او نيز چنين شد ، وقتى به حس آقايم بيدار شدم ، جامه را از روى نرجس به يك سو زدم و آقاى خود را ديدم كه در حال سجده است و مواضع سجودش را بر زمين گذارده ، او را دربر گرفتم ، ديدم نظيف و پاكيزه است ، امام حسن عسكرى عليه السلام مرا صدا زد : اى عمه ! پسرم را نزد من بياور .
او را نزد امام بردم ، امام دستهايش را زير دو ران و پشت او گذارد و پاهايش را در سينه خود قرار داد و زبانش را در دهان او نهاد و دست بر چشمها و گوش و مفاصلش كشيد .
پس فرمود : سخن بگو اى پسرم !
فرمود : « أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ » سپس بر اميرالمؤمنين و امامان تا پدرش صلوات فرستاد و سكوت فرمود .
امام فرمود : او را نزد مادرش ببر تا به او سلام كند و سپس نزد من آور . پس او را نزد مادرش بردم ، به مادرش سلام كرد ، سپس او را برگرداندم و در مجلس امام گذاردم . فرمود : اى عمه ! روز هفتم كه شد ، نزد ما بيا . حكيمه فرمود : بامدادان رفتم كه به امام سلام عرض كنم ، پرده را بالا زدم تا از آقاى خود تفقد كنم ، او را نديدم .
گفتم : فدايت شوم ! چه شد آقاى من ؟ فرمود : اى عمه ! او را به آن كس سپردم كه مادر
سلسله مباحث امامت و مهدويت (فارسى) — صفحة 223
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٢٢٣