اين دو جمله نيز كه مبيّن قدس ذات ربوبى و عجز هر انديشمند و متفكّر از درك معرفت حقيقت ذات است ، از اين جهت كه عجز و قصور انديشهها و غوّاصى هوشها را از درك معرفت حقيقت ذات روشن مىكند يعنى نرسيدن آنها را به مرتبهء معرفت ذات مىرسانَد ، قابل درك است .
در جملهء «
الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ وَ لا نَعتٌ مَوجودٌ
» نيز همين عنايت هست كه حدّ محدود و نعت موجود و سلب آن هر دو متصوّر است و حضرت ربوبيّت از اين نقص هم مثل ساير نقايص منزّه است ، و بديهى است كه اين معنى مستلزم تصوّر حقيقت صفت و موصوف به صفت سلبى نيست بلكه معناى متصوّر صفت محدود و سلب آن است ؛ يعنى شيئى كه صفتش حدّ محدود ندارد ، از حيثيّت عدم اين صفت در حريم ذات تصوّر مىشود . به عبارت صحيحتر ، صفتى كه از او سلب مىشود متصوّر مىگردد ولى خود شىء و مصداق «
الَّذي لَيسَ لِصِفَتِه حَدٌّ مَحدودٌ
» و شىء و صفت نامحدود و شيئى كه صفت موجود يعنى صفت زايد بر ذات و غير از ذات ندارد ، تصوّرش محال است .
در سه جملهء بعد نيز به برخى از صفات ثبوتيّهء فعليّه اشاره فرموده است ، و پس از آن هم كلمات دقيق و عميقى فرموده است دربارهء صفات سلبيّه و نفى صفات كه كمال توحيد اين است كه ذات الوهيّت را از صفات زايد بر ذات منزّه بداند زيرا اثبات صفات زايد بر ذات ، موجب اثبات قرين و دوگانگى و متعدّد قرار دادن و تجزيه و جهل است . سپس بعضى از اوصاف و بعضى از صفات ثبوتيّه را ذكر فرموده است مثل « كائن » و « فاعل » و « بصير » ، امّا اين صفات را نيز با قيود سلبى تعريف فرموده است مانند «
كائِنٌ لا عَن حَدَثٍ
» و «
مَوجودٌ لا عَن عَدَمٍ
» و «
مَعَ كُلِّ شَيءٍ لا بِمُقارَنَةٍ
» و «
غَيرُ كُلِّ شَيءٍ لا بِمُزايَلَةٍ
» و «
فاعِلٌ لا بِمَعنَى الحَرَكاتِ وَ الآلَةِ
» و «
بَصيرٌ إِذ
الهيات در نهج البلاغه (فارسى) — صفحة 315
مساهمون: الشيخ لطف الله الصافي الگلپايگاني
ص٣١٥