حضرت هارون و يا حضرت يوسف عليه السلام و برادرش مىباشد ؛ اما امتنان عمومى جز در مورد آنچه قبلًا گفته شد ، در جاى ديگرى صورت نگرفته است .
به عنوان مثال ، خداى سبحان مىفرمايد :
« وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هارُونَ » « 1 »
[ ما به موسى و هارون نعمت داديم . ]
علتِ اين كه من اين بحث را در خطبهء اول مطرح كردم ، اين است كه امروز در دنيا به عنوان تحقير ، به ما بنيادگرا و اصولگرا مىگويند . امروز غربىها هر گروهى را كه مىخواهند تحقير كنند ، به او بنيادگرا و اصولگرا مىگويند و خيال مىكنند كه ما از اين تعبيرها بدمان مىآيد و احساسِ حقارت مىكنيم .
امروز من مىخواهم عرض كنم كه ما بنيادگرا و اصولگرا هستيم ولى اين عناوين به هيچ وجه حقارتآميز نيستند . مشكل از غربىها است كه معانىِ اين عناوين را نفهميدهاند و فكر كردهاند كه اين عناوين ، تحقيرآميز هستند . من براى بيان معانىِ اين عناوين ، مقدمهاى خدمتِ شما عرض مىكنم .
به خوبى آشكار است كه انسانيتِ انسان ، به درك و فهم و علمِ او بستگى دارد .
اگر درك و فهم و علم را از انسان بگيرند ، جز حيوانيت در سطحِ پايين و پَست ، چيزى براى انسان باقى نمىمانَد ؛ زيرا حتى حيوانيت در سطحِ بالا نيز بهرهاى از درك و شعور دارد .
ارتباط انسان با جهانِ خارج و واقع ، از راه علم است . اگر علم و فهم را از ما بگيرند ، ارتباط ما با جهان خارج از وجود خودمان قطع مىشود . موجودات واقعى كه در عالَم وجود دارند ، خواه عِلوى يا سِفلى و خواه روحى و معنوى يا مادّى ، و ارتباطِ اين موجودات با يكديگر ، همگى پديدههايى مستقل از علم و دركِ ما هستند و وجود آنها تابعِ علم يا جهلِ ما نيست .
تنها نقشى كه علمِ ما ايفا مىكند ، اين است كه ما را با واقعياتْ مرتبط مىكند ؛ اما در خودِ آن موجوداتِ واقعى ، تأثيرى ندارد .
علم ظاهراً به دو دسته تقسيم مىشود ؛ علم صادق و علم كاذب . اما در واقع ، علم تنها يك نوع بيشتر نيست . علمى كه براى انسان حاصل مىشود ، اگر مطابق با واقع باشد ، اين علمْ يقين ، هدايت ، ارشاد و نور است . اما اگر علمِ انسانْ مطابقِ واقع نباشد ، اين علمْ جهلِ مركّب و تاريكى و گمراهى است .
براى تمايز ميان علم و جهل مركّب ، بايد در ابزار تحصيل علمْ دقت كنيم ؛ زيرا از اوّليّات و بديهيّات كه مقدارى بالاتر مىآييم ، دركِ واقعيات و تحصيل علمِ واقعى ، احتياج به فكر و انديشه و استدلال و منطق و تجربه و آموزش دارد . اگر اين مقدماتْ حاصل شد ، مىتوانيم به علمْ دست يابيم وگر نه نمىتوانيم .
همهء دانشمندان با مطالبى كه تا اينجا خدمتتان عرض كردم ، موافق هستند و هيچ نظريهء مخالفى در اين زمينه وجود ندارد .
در اينجا به اين نكته مىرسيم كه آيا فكر و انديشه و تفكر و استدلال و منطق و تجربه و آموزش ، براى تحصيلِ علمْ كفايت مىكند يا نمىكند ؟ در اينجا دو نظريه وجود دارد .
گروه اول مىگويند : آرى ، تنها راه تحصيل علم ، انديشه و استدلال و منطق و تجربه است و هيچ راه ديگرى براى آموختن علم وجود ندارد .
گروه دوم مىگويند : اين راه براى آموختن علم ، مفيد و ضرورى است اما كافى نيست ؛ بلكه بايد در كنار اين راه ، وحى و ارشاد خداوند و عناياتِ غيبى نيز قرار داده شود .
اگر وحى و الهامات خداوند و تعاليم انبيا را از انسان بگيرند ، انسانْ اسير يك زندگىِ پر مخاطره ، پر تضاد و سرگردانى مىشود ؛
هامش
( 1 ) - سورهء صافّات ( 37 ) ، آيهء 114 .