در مقابل مردم ، يك آدمخوار ، خونريز و جانىِ بالفطره بود . در آدمكشى ، دستِ حَجّاج بن يوسف ، چنگيزخان ، هُلاكو و آتيلا را از پشت بسته بود . يك خونخوار به تمام معنا بود و آن قدر در عينيه ، موصل ، احصا ، قطيف ، بصره و كربلا ، خونِ انسانهاى مظلوم را بر زمين ريخته است كه حدّ و حساب ندارد .
عبد العزيز ، خونخوار بود و به خونخوار بودنِ خود اعتراف مىكرد . يكى از هم پيمانان او فيصل الدويش بود كه بعدها با او مخالفت كرد . عبد العزيز او را گرفته بود و مىخواست بكشد . رؤساى قبايل حجاز براى شفاعت نزد عبد العزيز آمدند و تقاضاى بخشودنِ فيصل الدويش را كردند .
عبد العزيز به شفاعت كنندگان گفت :
زمانى جدّ من عبد العزيز اوّل - پسر محمد بن سعود - كسى را گرفته بود كه مجازات كند .
عدهاى از اطرافيانِ جدّم براى شفاعتِ فرد زندانى نزد او آمدند . سفرهء غذا را گستردند . جدّم دستور داد سرِ بريده و پخته شدهء زندانى را بخورند .
شفاعت كنندگان از خوردن سرِ آن زندانى سرپيچى كردند . عبد العزيز اوّل ، دستور داد كه سرِ همهء شفاعت كنندگان را بريدند .
شما هم مواظبِ خود باشيد و از شفاعت كردن بپرهيزيد ؛ زيرا كه من ( عبد العزيز بن عبد الرحمان ) فرزند همان عبد العزيزم .
عبد العزيز بن عبد الرحمان فردى خونخوار و يك جانىِ بالفطره بود و به خونخوار بودنِ خود و اجدادش افتخار مىكرد .
بعدها فرزندان عبد العزيز بن عبد الرحمان براى تبرئهء پدرشان ، دستور دادند كتابى نوشته شود . اين كتاب ، صَقْر الجزيرة يا « مُرغ شكارىِ جزيره » نام دارد و در چندين جلد ، نوشته شده است .
نظير همين كار را هم محمدرضا شاه كرد .
او وقتى مىخواست پدرش را از جناياتى كه مرتكب شده بود تبرئه كند ، كتابى به نام مردان خود ساخته در دفاع از پدرش نوشت .
نام كتابِ صقر الجزيرة را بسيار مناسب انتخاب كردند ، زيرا « صَقْر » نوعى پرندهء دستآموز و شاهانه است . معمولًا شاه مقدارى گوشت به اين پرنده مىدهد و او را براى شكار مىفرستد . او هم مىرود ، صيدِ خود را شكار مىكند و مىآوَرَد و تسليمِ شاه مىكند .
در واقع نام بسيار خوبى را براى عبد العزيز بن عبد الرحمان انتخاب كردند !
عبد العزيز بن عبد الرحمان تا توانست آدم كشت . شكم پاره كرد و سر بريد و با اين كارها ، حجاز و نجد و يمن شمالى و جنوبى را براى انگلستان رام كرد و تحويلِ انگليسىها داد . بعدها خاندان آل سعود در دامنِ آمريكا افتادند .
بعد از عبد العزيز بن عبد الرحمان ، فرزندانش سعود و فيصل و خالد و فهد آمدند .
نوكرىِ اينها براى استعمارگران ، ديگر تاريخ نيست و ما اينها را با چشمِ خودمان ديديم .
وقتى سعود را برداشتند و فيصل را به جاى او گذاشتند ، من در مدينه بودم .
آمريكايىها ديدند مثل اينكه سعود بسيار ناتوان شده است و ديگر به دردِ آنها نمىخورَد . در عرضِ يك شب ، سعود را برداشتند و فيصل را به جاى او گذاشتند .
وقتى كه انگليسىها شريف حسين را برداشتند ، او را به قبرس فرستادند و عبد العزيز را به جايش گذاشتند .
آمريكايىها هم سعود را به مصر فرستادند و فيصل را به جايش گذاشتند . وقتى آمريكايىها فيصل را براى حكومتِ حجاز نصب كردند ، اين مزدوران و عُمّالشان در نماز جمعه ، خطبه كه مىخواندند ، مىگفتند : مردم ! با امير المؤمنين فيصل بيعت كنيد . مردم هم بيعت كردند و تمام شد .
همپاى انقلاب (خطبه هاى نماز جمعه) (فارسى) — صفحة 285
مساهمون: السيد عبد الكريم الموسوي الاردبيلي
ص٢٨٥