تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حماة الوحي (پاسداران وحى) (فارسى) — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
شكواى عمو را نزد رسول خدا برد و عرض كرد : اى فرستادهء خدا ، گروهى ديوار خانهء عمويم را سوراخ كرده و مقدارى غذا را ، كه براى زن و فرزندانش فراهم آورده بود ، با يك شمشير و يك زره به سرقت با خود برده‌اند . و از سويى در ميان قبيلهء بنى ابَيْرَق ، مردى شجاع و مؤمن ، امّا فقير به نام « لُبَيْد بن سهل » با آن‌ها زندگى مىكرد . بنى ابيرق ، كه مردمانى شرور بودند ، در پاسخ قتاده كه از نزد رسول خدا بازگشته بود ، گفتند : اين سرقت ، كار لُبَيْد است . لُبَيْد ، با شنيدنِ اين خبر دست به شمشير برده ، به سوى آنان شتافت و گفت : اى بنى ابَيْرَق ، آيا مرا به دزدى متهم مىكنيد ؟ با اين كه شما خود ، به آن سزاوارتريد ؟ و با اين كه منافق هستيد و بارها شنيده‌ام ، كه رسول خدا را در اشعارتان هجو مىكرديد و آن را به قريش نسبت مىداديد ؟ ! اكنون يا بايد حقيقت آشكار شود و دزد شناخته شود ، يا اين كه شمشير خود را ، از خون‌ِتان سيراب خواهم كرد ؟ ! بنى ابَيْرَق چون چنين ديدند ، از درِ مدارا و نرمى درآمده ، به او گفتند : خداى تو را رحمت كند ، تو بازگرد كه از اين گناه بيگانه‌اى . آن گاه بنى ابَيْرَق ، نزد مردى از قبيله خود به نام « اسيد بن عروه » كه مردى زبان آور و سخن پرداز بود ، رفته و ماجرا را با او در ميان نهادند ، و او را همراه با گروهى به دفاع از خويش نزد رسول خدا فرستادند . اسيد به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد : اى رسول خدا ! قتادة بن نعمان ، جمعى از خاندان ما را ، كه مردمانى اصيل و شريف‌اند ، به دزدى متهم كرده است ؛ با اين كه آن‌ها اين كاره نيستند . پيامبر از شنيدن اين سخن ، سخت اندوهگين شد . از اين رو ، وقتى قتاده نزد آن حضرت آمد به او فرمود : آيا به سوى خاندان شريفى مىروى و آن‌ها را به دزدى متهم مىكنى ؟ قتادة از اين گونه برخورد رسول خدا سخت دل تنگ شده ، نزد عمويش بازگشت و به او گفت : اى كاش مرده بودم و با رسول خدا در اين باره سخن نمىگفتم و اين چنين ، مورد سرزنش آن حضرت قرار نمىگرفتم ! ! عمويش گفت : « اللَّه المُسْتَعان . تنها خداوند