از نظر شيعهء اماميّه ، امام ؛ يعنى كسى كه به جاى رسول خدا مىنشيند و رياست و سرپرستى امور مسلمانان را به عهده مىگيرد ، مانند پيامبر بايد از سوى خداوند برگزيده شود ، و مردم هيچ گونه نقشى در گزينش امام ندارند . و از شئون و تكاليف مهمّ امام ، تبيين دين الهى - اعتقادات ، وظايف اخلاقى ، تكاليف عملى - و حفظ آن و نيز سامان دهى امور مسلمانان است . و روشن است كه چنين كار خطيرى ، جز با آگاهى كامل از دين ، به هيچ روى ، امكانپذير نيست . براى همين ، دو ويژگى ياد شده در داستان طالوت را ، براى امام ضرورى مىداند ؛ يعنى علم و قدرت و دانايى و توانايى ، از شرايط عمدهء امامت است . و همه مىدانند كه در ميان صحابهء پيامبر صلى الله عليه و آله ، به تحقيق ، جز امير مؤمنان على عليه السلام ، هيچ كس به همهء مسائل و معارف دين ، آن طور كه بايسته است ، آشنا نبود . « 1 »
هامش
( 1 ) . على عليه السلام فرمود : « ايُّهَا النَّاسُ انَّ أحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الامْرِ اقْوَاهُمْ عَلَيْه ، وَ اعْلَمُهُم بِامْرِ اللَّهِ فِيهِ ؛ اى مردم ! سزاوار به خلافت كسى است كه بدان تواناتر باشد ، و در آن به فرمان خدا داناتر » ( نهج البلاغه ، خطبه 173 ) . امام در اين سخن عمدتاً به دو ويژگى ياد شده در داستان طالوت و در حقيقت به دو ركن اساسى كه يكى جنبهء علمى دارد و ديگرى جنبهء عملى ، تصريح مىكند . كسى كه جاى پيامبر صلى الله عليه و آله مىنشيند ؛ بايد از نظر علمى از همه آگاهتر باشد و از نظر عملى ، در امر تدبير جامعه ، از همه قوىتر . بسيارند كسانى كه دانايند ، ولى مدير نيستند . و يا مديرند و عالم و دانا نيستند ، تا اين دو در كنار يكديگر نباشند ، ادارهء درست جامعه امكانپذير نيست ، طُرفه اين كه ، كم نيستند كسانى كه فاقد هر دو ركناند . معالأسف ، و امّا بدين جايگاه رفيع تكيه دادهاند ! و بسيارند كسانى كه واجد هر دو ركناند ، و امّا بركنارند : « فلك به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل دانش و فضلى ، همين گناهت بس » ( حافظ ) . روشن است كه با بيان اين مطلب و با استناد به داستان طالوت ، مىخواهد علاوه بر شايستگى خود نسبت به همه ، براى تصدّى امر خلافت ، اصطفاء الهى نسبت به خود را نيز ، اثبات كند .
سئوال : چرا امام عليه السلام در اين سخن به تصريح ، به موضوع نصّ ( نص پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلافت او ) استناد نمىجويد ؟ آيا اين دليل آن نيست كه خلافت بر اساس نص صورت نگرفته و مربوط به انتخاب شايستهترين افراد از سوى مردم است ؟ پاسخ اين سوال روشن است . اگر امام عليه السلام بر نص تكيه مىكرد ، بسيارى از آنها در مقام انكار بر مىآمدند ؛ لذا بهتر اين بود كه بر مسلّماتِ خود آنها تكيه كند و با منطق خودشان آنها را ملزم سازد و اين همان شيوهاى است كه در اصطلاح اهل منطق به آن « جدل » گفته مىشود و قرآن نيز فرموده است : « وَ جدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ » ؛ و با آنان با شيوهاى كه نيكوتر است چالش ورز » ، ( نحل ، آيهء 125 ) .
در اينجا « ابن ابى الحديد » سخنى دارد كه بسيار مايهء شگفتى است . اگر چه برترى و سزاوارى امام على بن ابى طالب عليه السلام براى خلافت را پذيرفته است . او مىگويد : درست است كه آن حضرت در اين دو ويژگى ( دانايى و توانايى ) از همه قوىتر و عالمتر بود و براى امر خلافت از همه سزاوارتر ، ولى اين دليل بر نفى خلافت ديگران نمىشود ؛ چرا كه گاه مىتوان ، بنابر مذهب بغداديون ( اهل عراق ) ، تقديم مفضول بر فاضل كرد و شايستهتر را كنار گذاشت و به سراغ شايسته رفت ! ! ( شرح نهج البلاغه ، ج 9 ، ص 328 ) آرى ! اينگونه داورى ، منطق كسى است كه قوانين مسلّم عقلى را به رسميت نمىشناسد و ترجيح مرجوح را بر راجح ، قبيح نمىداند . سخن كسى است كه حتّى در آغاز شرح خود ، خدا را بدان ( ترجيح مرجوح بر راجح ) ستوده است : « الْحَمْدُ للَّهِ الّذي قَدَّمَ المَفْضُولَ عَلَى الافْضَلِ لِمَصْلَحَةٍ اقْتَضَاهَا التَكْلِيفُ » ( ج 1 ، ص 3 ) . حال آن كه قبح و زشتى آن بر هيچ كس پوشيده نيست ؛ ولى چه بايد كرد ، تعصبهاى كور و كر ، گاه مانع از پذيرش واقعيتهاى مسلّم مىشود . اين كه آدميان بايد از حق پيروى كنند ، از ارتكازات فطرى بشر است و حجّتى است كه خواص و دانشمندانِ از مؤمنان ، بدان تمسك مىجويند . حتى اگر احياناً ، در يكى از كارهاى خود از « حق » بدور افتند و دچار غلط و اشتباه ، يا هوى و هوس شوند و از غير حق پيروى كنند ، در همان حال كه بر باطلاند ، به غلط آن را حق مىپندارند . چرا كه حق بر آنان مشتبه شده است و هر گاه كه پرده بر افتد و غبار هوى و هوس فرو نشيند و « حق » محض و خالص و عريان ، رخ نمايد ، عذر مىآورند كه مىپنداشتيم حق است .
بر اين اساس ، به حكم ارتكاز و فطرت و عقل ، حق همواره به طور مطلق و بىهيچ قيد و شرطى « واجب الاتّباع » است . و به همين دليل ، هر كه آدميان را به حق فرا مىخواند ، از آن جا كه به حق مىخواند و حق مىگويد و خود را بر راه حق مىداند ، او نيز ، واجب الاتّباع است . و به همين دليل ، هر كه به حق نيست و حق نمىگويد و به حق نمىخواند ، پيروى از او حرام است و رفتن به راه او ، رفتن به راهِ باطل است . و اين اصل اصيلِ ارتكازىِ فطرى ، كه همواره ثابت و پايدار است ، حقيقتى است كه خداى تعالى بدان تصريح كرده است : « أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لَّايَهِدّى إِلَّآ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ » ؛ آيا آن كه به حق رهنمون مىگردد ، سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كه راه نمىيابد مگر آنكه راه برده شود ؟ پس چه بر سرتان آمده است ؟ چگونه داورى مىكنيد ؟ » ( يونس ، 35 ) علاوه ، توانايى در تدبير ، ممكن است در كارهاى بشرى و جاهايى كه جنبه الهى ندارد كارساز باشد ، اما جانشينى پيامبر و امامت جامعهء دينى با امور عادى بشرى قابل قياس نيست ؛ زيرا امام مسلمانان افزون بر اين كه ، سرپرستى امور مردم را به عهده دارد ، وظيفهء مهم تعليم و تزكيه و هدايت مردم نيز ، بر عهدهء اوست . و اين كار مهم جز با آگاهى صحيح از دين امكانپذير نيست .
از اين رو ، شيعه بر آن است كه امام مسلمانان و خليفهء پيامبر صلى الله عليه و آله ، ناگزير بايد از اشتباه و غلط ، فراموشى و نادانى : در حوزه علم و عمل ، مصون باشد . و اين ويژگى بسيار مهمى است كه از آن به نهادِ « عصمت » تعبير شده است و دانشمندان شيعه ، در جاى خود ، به طور مستوفا ، بدان پرداختهاند . و حديث متواترِ « ثقلين » كه در پيش گفتهها به آن اشاره شد ، دلالت قطعى دارد بر اين كه دانشهاى قرآن فقط و فقط نزد اهل بيت پيامبر است ، كه امام و پيشواى همه آنان امام على ابن ابى طالب عليه السلام است ، كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره او فرمود : « انَا مَدِينَة الْعِلْم وَ عَلِىٌّ بَابُهَا ؛ من شهر علمام و على درِ آن است . » ( فضائل الخمسة من الصحاح الستّة به نقل از دانشنامهء امام على عليه السلام ، ج 3 ، ص 158 ؛ تاريخ بغداد ، ج 5 ، ص 572 ، رقم 2455 ) و او خود فرمود : « فَاسْئَلُونِي قَبْلَ انْ تَفْقِدُوني . فَوَالَّذي نَفْسي بِيَدِهِ لا تَسْئَلُوني عَنْ شَيءٍ فِيما بَيْنَكُم وَ بَيْنَ السَّاعَةِ ، وَ لْا عَنْ فِئَةٍ تَهْدي مِئَةً وَ تَضِلُّ مِئَةٍ إلّاانْبَأتُكُم بِناعِقِها وَ قائِدِهَا وَ سَائِقِها ، وَ مُنَاحِ رِكَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا ، وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ اهْلِهَا قَتْلًا ، وَ يَمُوتُ مِنهُمْ مَوْتَاً ؛ از من بپرسيد ، پيش از آن كه مرا نيابيد . بدان كس كه جانم به دست اوست ، نمىپرسيد از چيزى كه ميان شما تا روز قيامت است ، نه از گروهى كه صد تن را به راه راست مىخواند و صد را موجب ضلالت است ، جز آنكه شما را از آن آگاه مىكنم : از آن كه مردم را بدان مىخواند ، و آن كه رهبرى شان مىكند ، و آن كه آنان را مىراند ؛ و آنجا كه فرود آيند ، و آنجا كه بار گشايند ؛ و آن كه كشته شود از آنان ، و آن كه بميرد از ايشان ، ( نهج البلاغه ، خطبه 93 ) .